تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
خواجه مگو كه من منم ، من نه منم ، نه من منم . * جان من اوست در تنم ، من نه منم ، نه من منم .
چنان كه شنيده باشى كه سرور عاشقان و دلرباى مليحان و بصير جواهر انسانى و رازدان « 6 » « فانّه « 7 » يعلم السّرّ و اخفى » ( 736 ) ، محمد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، روزى به خانهء زيد فرمود ( 737 ) و امانت الهى در چشم و ابروى زينب ( 738 ) نهاد و پاسبان محبّت در زاويهء دل او نشاند و بيرون فرمود . زيد ( 739 ) درآمد ، زينب را منوّر ديد . گفت : كه درين خانه بود ؟ گفت : حضرت سيّد عالميان محمّد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، گفت : حضرت خواجه « 8 » چه فرمود ؟ گفت فرمود : « يا مقلّب القلوب [ و الابصار ] « 9 » ثبّت قلبى » . و شرح آن در كتاب شرح الكنوز بطلب . زيد نزديكتر شد و گفت : اى زينب ، حاضر خواجه باش كه بنده را اختيار نيست . و تمامى اين حكايت در قصص بخوان كه من مشغول اين حالم « 10 » كه صفتش درين رباعى « 11 » گفته شده . رباعيّه :
آن شمع كه همچو خويش [ جانم ] « 12 » همه سوخت * وز درد و غمش هر دو جهانم همه سوخت ،
در كوى خرابات نشانش ديدم ، * وز ديدن او نام و نشانم [ همه سوخت ] « 13 » .
اى اخى ، اگر قدم در راه عشق مىنهى ، از خرابى و رسوائى مترس كه درين مقام نام و ننگ نباشد . چون حضرت خواجه ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، فرمود « ثبت قلبى » ، دعاى خواجه مستجاب شد . ندا آمد كه اى حبيب ، برخيز و « 14 » بر بالاى منبر رو و رسوا شو و قدم ثابت دار و ملغز از شرمسارى خلق ، تا دلت در عشق ثابت شود و نام و نشان صورت نماند و معنى قوت گيرد . اى سالك ، تو مىخواهى كه چادر بر سر گيرى و در ميان زنان به بالاى « 15 » منبر روى و هزار زنّار [ در ] « 16 » شيب آن چادر دربندى « 17 » و نصيحت زنان كنى . برخيز ، اگر راست مىگوئى ، و موافقت حضرت مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، بكن « 18 » . و راستى پيش آر و قدم در راه اهل محبّت نه و عار مدار كه « 19 » حضرت خواجه ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، فرمود « 20 » : « ثبّت قلبى على دينك و طاعتك » ( 740 ) ، يعنى على محبتك ، يعنى دين و طاعت حق محبّتست . اگر دين و طاعت اين بودى كه تو دارى ، حق در حقّ دل‌شكستگان محبّت نگفتى كه « انا عند المنكسرة قلوبهم » و حضرت مصطفى [ ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، ] « 21 » نفرمودى ، « اللّهمّ أحينى مسكينا » ، بلكه حق نزد تو بودى و مصطفى آرزومند زندگى تو شدى . [ اگر مسكين شوى ، مسكن حق گردى و حضرت سيّد آرزومند زندگى تو شود ] « 22 » .
هامش
( 6 ) در مج 1 : « رازدار » . ( 7 ) در مل ، اصل و مج 1 : « انّه » . در مج 2 نامشخص . ( 8 ) « خواجه » در مج 1 نيست . ( 9 ) [ و الابصار ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست . ( 10 ) در مج 1 : « من درين حالم » . ( 11 ) در مل : « رباعيه » . ( 12 ) [ جانم ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « خانم » . ( 13 ) [ همه سوخت ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « بسوخت » . ( 14 ) « و » در مج 1 نيست . ( 15 ) در مل : « بر بالاى » . ( 16 ) [ در ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا . ( 17 ) در مل : « چادربندى » . ( 18 ) در مج 1 : « مىكنى » . ( 19 ) « و راستى . . . كه » در مج 1 نيست . ( 20 ) در مج 1 : « آن حضرت فرمود » . ( 21 ) [ صلى . . . و سلم ] از مج 1 و مج 2 . ( 22 ) [ اگر مسكين . . . شود ] از مج 1 و مج 2 .