تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
بدين حال بمانند و خلق نادان بديشان شاد باشند . اى اخى ، ندانستى « 16 » كه كفر صورت هيچست و كفر درون عظيمست و شرك درون آسان آسان بيرون نتوان كرد . و « 17 » تو اين رمز چه دانى كه مست خويشى ؟ و « 17 » احوال خويش بهل تا پردهء غفلت از رويت برافتد و شرمسار شوى . تعجيلم نيست .
« فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ
« 18 »
مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ »
( 718 ) يا
« الْقَوْمُ الْكافِرُونَ »
( 719 ) تو دانى « 19 » كه حافظ كلامى . اى اخى ، و الّا سلطان هر ايام و قطب هر وقت مىبايد كه دلشان باشد و نفسشان باشد تا قهر و لطف « 20 » حق به عالميان رسد ، كه اگر سلطان را دل نباشد ، رحمش نباشد « 21 » ، و اگر [ نفسش ] « 22 » نباشد [ قهرش نباشد ] « 23 » ، و اين دو صفت ملازم سلاطينست و امثال اين‌ها ، و سلاطين صورت [ از بهر ] « 24 » آن « 25 » توأم « 26 » انبياء و اقطابند ( 720 ) كه گاه‌گاه حكم قهر و لطف بجاى خود مىكنند ، و اگر همه وقت چنان كنند كه پسنديده باشد ، خود نبىّ باشند و روا نيست كه بعد از حضرت سيد انبياء محمّد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، نبىّ باشد ( 721 ) . پس اگر بىعدالتى از ايشان « 27 » پيدا شود ، معذور بايد داشت كه نفسشان غالب [ است و اگر دل‌شان ] « 28 » غالب شود ، همچون ابراهيم « 29 » [ ادهم ] « 30 » ( 722 ) ، قدس اللّه روحه العزيز ، از ملك بگذرند ، و فرضست كه دائم الاوقات ملك را پاسبانى باشد . اگر به مدح [ سلاطين ] « 31 » مشغول شوم ، ناقصان پندارند كه آرزومند جاهم ، گفتم كه چون روح و عقل در شخص پيدا شود ، صفت انبياست و سلاطين كه توأمانشان گويند . پس اگر گوش غيبش باشد كه گوش عشقش گويند ، نبىّ باشد و اگر گوش عقلش غالب شود « 32 » ، سلطان باشد كه بىاختيار ظلم ازو صادر شود . اى اخى ، « [ المؤمن ] « 33 » حىّ فى الدّارين » درين مقامست كه جانب نفسش باشد و جانب دلش باشد ، يعنى جانب اهل نفس و جانب اهل دل ، و هر كدام كه غالب شود آنست . اى اخى ، مسلمان زندهء دنياست و مؤمن زندهء عقباست و موحّد يعنى عاشق عارف فراغت از دنيا « 34 » و عقبى [ دارد ] « 35 » . بدانستى كه « [ المؤمن ] « 33 » حىّ فى الدّارين » يعنى سلاطين عادل و اقطاب « 36 » زندهء دو سرااند « 37 » و مجردان زنده به دوستند . سالك در اول حال مىبايد كه قدم از
هامش
( 16 ) در مل و مج 2 : « بدانستى » . ( 17 ) « و » در مج 1 نيست . ( 18 ) در اصل و مل : « اولوالعزم » . ( 19 ) در مل : « ميدانى » . ( 20 ) در مج 1 : « لطف و قهر » . ( 21 ) در اصل : « رحمش نباشد نباشد » . ( 22 ) [ نفسش ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « نفس » . ( 23 ) [ قهرش نباشد ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 24 ) [ از بهر ] از مل و مج 2 . ( 25 ) « آن » در مج 1 نيست . ( 26 ) در مل : « توأمان » . ( 27 ) در مج 1 و مج 2 : « بىعدلى از ايشان » . ( 28 ) [ است . . . شان ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل پاك شده . ( 29 ) در مل : « ابراهيم » . ( 30 ) [ ادهم ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 31 ) [ سلاطين ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « سااطين » . ( 32 ) در مج 1 : « باشد » . ( 33 ) [ المؤمن ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « المؤمنون » . ( 34 ) در مل : « دنيى » . ( 35 ) [ دارد ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « دارند » . ( 36 ) در مل : « يعنى اقطاب و سلاطين عادل زندهء » . ( 37 ) در مج 1 : « دو سرىاند » .