شاه ولايت از كرامات پير و راست نيامدن ( 625 ) آن . حضرت على مرتضى « 17 » فرمود كه ما نخواستيم كه او آلودهء خلق شود ، و ديگر آنكه امتحان دوستان به اين گونه فعل باشد . اگر دوستى شخص اعتبار دارد ، نظر به كرامات ندارد و اگر ميل به صورت دارد ، درين حال منكر شود .
اى عزيز ، تو تا توانى چشم از خلق خدا بدوز كه تشهير ( 626 ) سدّ راهست ، و تا ترا چشم بر دوستى خلق باشد ، بدان كه مشركى و خلق را دعوت به خود مىكنى .
اى فرزند ، هر مدت در خلق آرزوى درويشى پيدا مىشود ، البته شمعى در پيش چشم طالب مىدارند ( 627 ) تا چيزى چند ببيند و بعضى كه نه صفت پروانه داشته باشند ، البته شمع را بكشند ( 628 ) و خود كور و پشيمان بمانند و جمعى ديگر كه به بركت روشنى شمع بينا شده باشند ، چون شمع نبينند ، راه به مقصد خود نبرند .
اى اخى ، شمع از بهر آن در شبستان مىآورند كه راه ازين سنگلاخ بدر برى . تو نظر به شمع آفرين دار نه به شمع ، و الّا به بركت نور شمع شمع آفرين توانى ديد . و حضرت سيد العارفين ، مولانا جلال الدين رومى مىفرمايد :
بيت :
چون بدانستى كه ظل كيستى ، * فارغى گر مُردى و گر زيستى . ( 629 )
اى عزيز ، از بهر شفقت من اين سياهى بر سفيدى مىكشم كه بسيار كس هست كه اگر دستگيريش نمىكنند ، به منزل نمىرسد .
اى جان « 18 » عزيز من ، تو چه دانى كه چه سعى [ مىبايد ] « 19 » ( 630 ) تا يك طالب مشتاق مجرّد به منزل رسد ؟ تو پندارى كه اين راه آسانست . اين فقير از غايت فرح اين [ كتابت ] « 20 » مىكنم كه آن شمع سراپردهء اولياء روشنى به دوستى نمود و سستقدمان را به دور انداخت تا بارى چون سر از دريچهء ديگر به در كند و مشتاقان را بنوازد . آن قوم كه اهل حجّتند ازين حال بىنصيب باشند .
[ اى اخى ] « 21 » ، تو حاضر باش كه پيش و پس شمع همه بينائى « 22 » مىبخشد . تو پندارى كه شمع فانى شود . شمع تمامى نورست و جايش باصرهء بينايانست . اگر هزار شمع درآرند در نظر كورى ، محالست كه چشم كور از آن نور بهره يابد .
اى اخى ، تو كجائى ؟ درين عالم طرّاران عيش مىكنند به پيش تو و تو از آن بىخبر . تو ميل به صورت مكن ، كه حيات حق ميل به اهل صورت ندارد ، كه « الدّنيا سجن [ المؤمن ] « 23 » و جنّة الكافر » . يعنى اظهار خود آرام نفسست و شكستن نفس فرضست ، و منكران چون مطالعهء اين كتاب بكنند « 24 » ، عاقّتر شوند .
هامش
( 17 ) « مرتضى » در مج 1 نيست . در مج 2 : « حضرت شاه ولايت » .
( 18 ) « جان » در مج 1 نيست .
( 19 ) [ مىبايد ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « بايد » .
( 20 ) [ كتابت ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « كتاب » .
( 21 ) [ اى اخى ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 22 ) در مج 2 :
« روشنايى » .
( 23 ) [ المؤمن ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « المؤمنين » .
( 24 ) در مل و مج 2 : « كنند » .