بىبشريت بر تو جلوه نكند ، محالست كه به چشم سر اين حال بر تو كشف شود . و « 29 » زينهار « 30 » و صد زينهار « 30 » كه چيزى كه فهم تو به آن نرسد ، در انكار مرو و طالب باش و با اهل صورت نابالغ « 31 » منشين « 32 » و گوش به سخنان اهل [ عقل ] « 33 » معاش كه حكماى صورتند مكن ، باشد كه قوّت ملامت اهل حال پيدا كنى از پروردگار خود ، يعنى [ از ] « 34 » پير خود . [ معنى ] « 35 »
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
شنيده بودم و بجان پذيرفته بودم و از شبههء قول آزاد شده بودم ، و الّا آن حال در غمزهء جادوى دلفريب معشوق بديدم و در آن ديدن نديدم بجز ملامت عشق از محجوبان حق ( 511 ) كه از حركات محجوبان و جاهلان حجاب ظلمانى و نورانى برمىخيزد و تا بدين عالم نرسى ، چه دانى كه من چه مىگويم ؟ تو اين قدر بكن كه در راه دوست هر ملامت كه روى نمايد ، تو راحت خود مخواه و صبر كن . قوله تعالى .
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ »
( 512 ) .
اى عزيز ، سرّ
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
به گوش جان بشنو تا زنده گردى و من بعد بگرد مردگان نگردى .
اى جان پدر ، سرّى در صدق صادقان هست كه به بركت آن سرّ ، شخص را « 36 » در عالم عزّت مىرساند « 37 » و آن سرّ جلوه مىكند بر اصحاب نار ( 513 ) و بر اصحاب نور ( 514 ) و يافت آن سرّ بس مشكلست ، و اين فقير هيچ از كتاب اهل صورت و اهل معنى نقل نمىكنم . اين دولت در قدم حضرت پير خود يافتهام و بزرگى پير به عبارت [ و ] « 38 » حرف نمىتوانم آوردن ، كه در حرف نمىگنجد .
تو معذور مىدار « 39 » [ كه ] « 40 » اگر اين « 41 » سرّ به سراى وجود تو درآيد ، در حال چون من شوى . و زبانم [ ياراى ] « 42 » آن ندارد كه شرح پريشانى زلف آن بت [ طرّار ] « 43 » ( 515 ) عيّار ( 516 ) مكّار « 44 » كند « 45 » كه دزد قلب در كمينگاه راه « 46 » عافيت شمشير كشيده از بهر آن كه لذات تمام [ بىمثل از عشق خود چشيده ] « 47 » . اكنون جاى آن هست كه معذور باشد كه خطاب آيد كه
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
و دل شيداى « 48 » هرجائى تحمل نكند .
اى اخى ، هزار بار گفتم كه تا بدين عالم نرسى ، ندانى كه من چه مىگويم . تمامى حكايت سرّ
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
در كتاب شرح « 49 » كنز الدّقائق طلب كن كه لذت يا بى .
و السلام « 50 » .
هامش
( 29 ) « و » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 30 ) در مج 1 : « زنهار » .
( 31 ) در مل : « تا بالغ » .
( 32 ) در اصل و مل : « نباشى منشين » . در مج 1 : « نشوى منشين » .
( 33 ) [ عقل ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 34 ) [ از ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 35 ) [ معنى ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 36 ) « را » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 37 ) در مج 1 و مج 2 : « مىرسد » . در مل : « مىرسانند » .
( 38 ) [ و ] از مج 1 . در نسخههاى ديگر نيست .
( 39 ) در مج 1 : « بدار » .
( 40 ) [ كه ] از مج 1 . در نسخههاى ديگر نيست .
( 41 ) در مل :
« اگر آنكه اين » .
( 42 ) [ ياراى ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « يارى » .
( 43 ) [ طرار ] از مج 1 .
( 44 ) در مج 2 و مل : « عيار طرار مكار » .
( 45 ) در مج 1 و مج 2 : « بگويد » .
( 46 ) « راه » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 47 ) [ بىمثل از عشق خود چشيده ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « از عشق خود بىمثل چشيده » .
( 48 ) در مج 1 : « شيدائى » .
( 49 ) « شرح » در مج 2 نيست .
( 50 ) « و السلام » در مج 1 نيست .