تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
كه ملازم انبياست به تو روشن كنم و تو مرده باش و هيچ مخواه تا بر تو كشف شود كه
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
چه معنى دارد . اوّل ذكر اشارتى كه حق ، جلّ جلاله ، با مصطفى ، صلى اللّه عليه [ و آله ] « 9 » و سلم ، فرموده ، شمه‌اى از آن بشنو تا راه به سلوك خود برى . اى طالب ، بدان كه آن زمان كه حضرت خواجهء اولين و آخرين ( 507 ) بر اكابر قريش التفات فرمود ، [ اوّل ] « 10 » صورت نبوّت ضعيف مىنمود و حقيقت محمّدى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم . آن‌چنان‌كه كوه بر فرق طفل دوساله نهند ، او را محو و ناچيز « 11 » گرداند . حقيقت رسالت بر صورت خود حمل كرد . صورت « 12 » محمّد ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، طاقت معنى حضرت خواجه [ را ] « 13 » ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، نداشت و ابتداى حال بود . ميل بر قريش كرد . اين ندا آمد كه
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
، يعنى اى محمّد ، ما كه انيس و مونس جان توئيم ، اگر صورت تو طاقت ملامت عشق ما « 14 » ندارد و تو خواهى كه آرام ( 508 ) صورت « 15 » خود بدهى ، ما نگذاريم ، كه سرّى درين جهاد هست كه انبازى خلق آن نتوان معلوم كردن ، كه اگر اين نظر بر بو الحكم ( 509 ) افتد ، ابو جهلش « 16 » نتوان گفت ، چرا كه اگر پشت بر كفر كند و روى در كافران كند ، آن سرّ عنايت البته با او قرين شود ، و ما [ روا ] « 17 » نداريم كه جامى كه نصيب لب و كام تست به ديگرى دهيم . پس آنچه صورت تو خواهد چنان نشود [ و ] « 18 » آن چيز شود كه ما خواهيم ، و آن چيز « 19 » كه ما از براى تو خواهيم باقى و جاويد باشد و آن چيز كه صورت تو خواهد ، زود باشد كه فانى شود . اى عزيز ، دانستن اين كلمات به عشق و محبّت شود ، كه به چشم « 20 » و دل ديگران عاشق نتوان شد و معشوق در فرمان دردست و درد زادهء « 21 » ملامتست و ملامت موكّل انبياست . هرگاه كه شخص خواهد كه ملامت خود بر دوش ديگرى نهد ، فيض آن البته همراه جنس ملامت باشد . پس يقين شد كه حضرت بارى تعالى در حقّ خواجه ، آن زمان كه خطاب مىفرمايد كه
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
[ كمال ] « 22 » عنايت دارد ، كه معيّنست كه [ هر كرا كه « 23 » دوست ندارند ، هرچند كه گناه كند « 24 » و هرچه كند و هرجا كه رود ، هيچ التفاتش نكنند ، و ] « 25 » هر كرا دوست دارند به خودش باز نگذارند . اى عزيز من « 26 » ، اگر تو اين زمان آشفتهء زلف پرىروئى باشى و جانت گرفتار شحنهء ( 510 ) دل باشد و پاى محبّتت در كوچهء معشوق عاشق‌نواز به آب ديدهء دل « 27 » در گل باشد ، بدانى كه
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
چه غمزه مىزند « 28 » . تا عشق جمال حقيقت خويش در كسوت انسانى
هامش
( 9 ) [ و آله ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 10 ) [ اول ] از مج 1 . در نسخه‌هاى ديگر نيست . ( 11 ) « و ناچيز » در مج 1 و مج 2 نيست . ( 12 ) « صورت » در مج 2 نيست . ( 13 ) [ را ] از مج 1 . در نسخه‌هاى ديگر نيست . ( 14 ) « ما » در مج 1 نيست . ( 15 ) در مج 1 و مج 2 : « نفس » . ( 16 ) در مج 1 و مج 2 : « بوجهلش » . ( 17 ) [ روا ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا . ( 18 ) [ و ] از مج 1 . در نسخه‌هاى ديگر نيست . ( 19 ) در مل نامشخص . ( 20 ) در مج 1 نامشخص ، ( 21 ) در مج 1 : « دروازهء » . ( 22 ) [ كمال ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 23 ) در مل : « كه هر كه » . در مج 2 : « هرك را » . ( 24 ) « هرچند كه گناه كند » در مل نيست . ( 25 ) [ هر كرا كه . . . نكنند و ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 26 ) « من » در مج 1 نيست . ( 27 ) « دل » در مج 1 و مج 2 نيست . ( 28 ) در مج 1 : « مىفرمايد » .