ديگر [ ديدند ] « 679 » .
اى اخى « 680 » ، اگر در خود تبديل يا بى ، بدانى كه اين فقير چه مىگويد . تو از خود عزلت گير تا به خود رسى و خود را دريابى . مغربين [ كه توئى ] « 681 » تست و هستى [ كه در ] « 682 » تو پيداست به چشم اهل دل كه « 683 » تو آن را نمىبينى ، كه آن هستى [ مخفى و ] « 684 » موقوفست « 685 » [ و ] « 676 » تا تو « 686 » قادر شوى بر خلق خدا از هر رو « 687 » كه باشد ، كه اگر شرح آن كنم ، صلحاء و علماء و مشايخ و جملهء اهل عالم [ با اين ] « 688 » فقير [ دشمنى ] « 689 » آغاز كنند ، چنان كه پيش ازين شد ( 295 ) . اگر خواهى كه معلوم كنى ، كتاب كنز الدقائق و شرح آن « 690 » مطالعه كن تا بدانى كه مشرقين و مغربين از عشق سركش پيدا مىشود ، و الّا تو به هستى خود چنان « 691 » مشغولى كه طفلان شير آز ( 296 ) و از شيراز بجز آز شيرخوارگان « 692 » ندارى و از شيران و شيرآزان گريزانى ؛ كى « 693 » همچون « 694 » شيران دلير در ميدان سعادت دو ركعتى منصوروار بر سر دار عشق توانى كرد و تكبير بر فرق « 695 » « اللّه اكبر » بر خود توانى گفت « 696 » ؟ و اين حال بر تو روشن نشود تا در [ مصلّاى ] « 697 » عيد كه جان و دل قربان كنند ، نماز عاشقانه نگزارى « 698 » و تا روى در محراب ابروى جادوى مكّار عيّار ستمكار پرفتنه نياورى ، كى ركوع شايسته توانى كرد ؟ و هر لحظه در ركوع و سجود [ و ] « 699 » قيام و [ آرام ] « 700 » ، « اللّه اكبر » ذكر جان تو گردد و « المصلّى يناجى ربّه » ( 297 ) ترا زيبد .
اى عزيز « 701 » ، تو در شيراز بزرگ شدهاى و آرزوى شير و آز شيرخوارگان از دماغ تو بيرون « 702 » نرفته است . از آن ، روز و شب در شيب مقنعهء مادر خواب مىكنى و خبر از [ شاهدبازان ميدان عشق ندارى ] « 703 » . برخيز ، تا نفسى باقيست چادر نام و ننگ از سر دور « 704 » انداز و خود را در ميادين عشق پرنور انداز و ترك اين سايهنشينى [ بكن و روى ] « 705 » در خورشيد عشق آور « 706 » . غزل :
هامش
( 676 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 679 ) [ ديدند ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 680 ) در مج 1 : « اى عزيز » .
( 681 ) [ كه توئى ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 682 ) [ كه در ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 683 ) در مج 2 : « و » .
( 684 ) [ مخفى و ] از مج 1 و مج 2 .
( 685 ) « . . . تا به خود رسى . . . موقوفست » .
شايد بتوان اين جملات را به اين صورت تصحيح و نقطهگذارى كرد : « . . . تا به خود رسى و خود را دريابى [ در ] مغربين كه توئى تست . و هستى كه در تو پيداست به چشم اهل دل كه تو آن را نمىبينى ، آن هستى مخفى و موقوفست » .
( 686 ) در مج 1 : « تو تا » .
( 687 ) در مج 1 و مج 2 : « به هر رو » .
( 688 ) [ با اين ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « برين » .
( 689 ) [ دشمنى ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 690 ) در مج 2 :
« شرح الكنوز » بجاى « شرح آن » .
( 691 ) در مج 1 و مج 2 : « تو چنان به هستى خود » .
( 692 ) در مج 1 :
« بجز از شيرخوارگان » .
( 693 ) در مج 1 و مج 2 : « كه » .
( 694 ) در مل : « همچو » .
( 695 ) در مج 1 : « بر سر »
( 696 ) در مج 2 : « خواند » .
( 697 ) [ مصلاى ] از مج 1 . در اصل و مل : « مصلى » .
( 698 ) در مج 1 : « نگذارى » .
( 699 ) [ و ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 700 ) [ آرام ] از مج 1 . در اصل ناخوانا .
( 701 ) « اى عزيز » در مج 1 نيست .
( 702 ) در مج 1 : « بدر » .
( 703 ) [ شاهدبازان ميدان عشق ندارى ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « شاهدبازان بازار ميدان ندارى » .
( 704 ) در مج 1 و مج 2 : « بدور » .
( 705 ) [ بكن و روى ] از مج 1 . در اصل ناخوانا .
( 706 ) در مج 1 :
« به خورشيد عشق آور » . در مج 2 : « در خورشيد نورافشان عشق آور » .