خويش نهان كن نهان در بر اهل جهان ، * تا رخ خورشيد جان بر تو درخشان [ شود ] « 621 » .
مست شوى از رُخش ، جام و سبو گو [ مباش ] « 622 » ، * نرگس فتان او ساقى مستان شود .
ليك چه گويم [ كه تو ] « 623 » داغ ندارى و درد ؟ * درد درين دار و گير بر همه درمان شود .
بستهء نامى و ننگ ، زان شدهاى گيج و دنگ . * نغز شود مغز اگر [ قشر ] « 624 » تو ويران شود .
شمع محبت طلب ، [ بر در ] « 625 » مرشد نشين ؛ * پرتو آن نور پاك رهبر ايمان شود .
حاصل ايمان ما خود رخ زيباى اوست ؛ * گر نبود يك نفس ، حال پريشان شود .
من به صبا كى دهم نامهء اسرار دوست ؟ * هم مگر اين سوز دل قابل احسان شود .
آه جگر سوز من ، ترسم اگر بركشم ، * شمع شبستان دل بىسر و سامان [ شود ] « 621 » .
عشق بهر مدّتى چهره نمايد چو برق ؛ * هركه بديد آن نظر عاشق [ و ] « 626 » عريان شود .
باز نيايد دگر بر سَرِ كار جهان . * اى خُنك آن كس كه او عاشق ازينسان [ شود ] « 621 » !
آتش و اين آب و باد هر سه جدا شد ز خاك ؛ * تا كهِ ازين هر چهار احمق و نادان [ شود ] « 627 » ؟
ذات همه ذات اوست ، كيست كه نى مات اوست ( 284 ) ؟ * هر كه به لذات اوست بر همه سلطان [ شود ] « 627 » ؟ .
زبده ( 285 ) ز شير فقير گشت جدا ، اى امير ؛ * دور تر افكن [ قفس ] « 628 » ، مرغ چو پرّان شود .
جسم پذيرد زوال ، گرچه بيابد كمال ؛ * باز بوجه [ كمال ] « 629 » واله و حيران شود .
[ اى عزيز ، ] « 630 » اگر در
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« 631 » در دل تو شبههاى مانده است ، در معنى
« وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
( 286 ) تفكر كن ، باشد كه راه در
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
برى .
اى عزيز ، گفتم كه جان مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، سماواتست و ارض جسم مبارك او « 632 » ، و خلق سماوات كلام حقست و خلق ارض حديث محمد ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، چرا كه قرآن از حقيقت جان محمد ، صلى اللّه عليه [ و آله ] « 633 » و سلم ، برمىخيزد و حديث از لب و دندان مبارك محمد [ رسول اللّه ] « 634 » ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، نازل مىشود . يعنى قرآن از حرارت عشق نازل مىشود « 635 » و حديث [ عبارت از عقل محمديست ] « 636 » [ ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، ] « 637 » چه اگر قرآن نيز گذارش در عقلست ، القصه ، تفكر در كلام خدا و [ در ] « 638 » حديث رسول ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، مىبايد كردن .
هامش
( 621 ) [ شود ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 622 ) [ مباش ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 623 ) [ كه تو ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « به تو » .
( 624 ) [ قشر ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « نقش » .
( 625 ) [ بر در ] از مج 1 و مل . در اصل و مج 2 : « در بر » .
( 626 ) [ و ] از مج 1 و مج 2 .
( 627 ) [ شود ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 628 ) [ قفس ] از مج 1 . در نسخههاى ديگر : « قفص » .
( 629 ) [ كمال ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « جمال » .
( 630 ) [ اى عزيز ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 631 ) در اصل و مل : « و الارض » نيست .
( 632 ) در مج 1 :
« جسم مبارك او ارض » .
( 633 ) [ و آله ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 634 ) [ رسول اللّه ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 635 ) « يعنى قرآن . . . مىشود » در مج 1 نيست .
( 636 ) [ عبارت . . . محمديست ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « از عبارت عقل محمدى » .
( 637 ) [ صلى . . . و سلم ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 638 ) [ در ] از مج 1 و مل . در اصل و مج 2 نيست .