اى عزيز ، تو حقيقت محمد [ بشناس ] « 639 » ، آنگاه بدانى كه قرآن از حضرت سيد كائنات محمد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم « 640 » ، پيدا شده است . اگر تو گوئى كه قرآن قديمست ، نور جان حضرت سيد الفقراء ، محمد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، هم قديمست ، و تا تو حضرت خواجه را ، صلى اللّه عليه و آله و سلم « 641 » ، بشر دانى ، ازين معنى محروم خواهى بودن « 642 » . مقصود آنكه تا تفكر در زمين و آسمان « 643 » مشهور كنى ، خيالى « 644 » بينى فاسد و نباشى الّا فلكى ( 287 ) ، و مشهورست كه فلكى چون باشد . تو اگر در عالم عشق درآئى ، بر تو كشف شود آنچه هستى حقست .
بيت :
حديث عشق ز جادوى دلفريبى پرس * كه گوشهء نظر او مقام غمازيست .
يعنى خدمت استاد كامل بايد كرد « 645 » تا اين معنى حاصل شود و معنى
« وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
در لبّ قرآن و در تفسير قرآن « 646 » توان يافت . اگر مشاهدهء شاهد ماهروى كه شهادت ازو يا بى ببينى ، يعنى [ در ] « 647 » جمال انسان لطيف كه تخيلات « 648 » غير معشوق در وجه نقد او نبينى ، تفكر كنى ، بر تو روشن شود . و الّا « 649 » وقتى [ پرتو ] « 650 » آن نور پيدا شود كه تو پروانهوار در طلب شبستان دل [ و ] « 651 » روى خود « 652 » را بر شعلهء شمع زنى و محو شوى و در آن نور شمع اتصال يا بى ، آنگاه حيات « 653 » يا بى كه آن حيات تفكر در حقيقت عشق و صورت معشوق و سير كواكب و ظهور سعد و نحس تواند كرد ، و تو درين حال گوئى كه پروانه را ازين حال چه خبر « 654 » . چون محو و نيست گشت ، تو پندارى كه نيست گشت « 655 » ، او درين حال زندگى يافت . قوله تعالى :
« يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ »
( 288 ) .
يعنى آن زمان كه سالك تبديل يابد ، تفكر پيدا كند كه آسمان ولايت برو گشاده شود و زمين رسالت [ به زير ] « 656 » قدم مستقيم او بايستد و خيالات نفسانى بهيكبار به باد عظمت [ و ] « 651 » جلال « 657 » عشق بررود و نيست گردد . در آن « 658 » حال از جان آن « 659 » فرد بىغش اين ندا آيد كه
« لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
( 289 ) . چون بشريت غايب شد ، حقيقت حق ، جل و علا ، پرورش مشرقين و مغربين كند « 660 » ( 290 ) .
هامش
( 639 ) [ بشناس ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « بشناسى » .
( 640 ) « محمد مصطفى ، صلى اللّه عليه و آله و سلم » در مج 1 نيست .
( 641 ) « صلى . . . و سلم » در مج 1 نيست .
( 642 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « بود » .
( 643 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « آسمان و زمين » .
( 644 ) در مج 1 : « خيال » .
( 645 ) در مج 1 : « كردن » .
( 646 ) در مج 1 و مج 2 : « آن » .
( 647 ) [ در ] از مج 1 و مل . در مج 2 : « اگر » . در اصل نيست .
( 648 ) در مج 1 : « تخييلات » .
( 649 ) در مج 1 و مج 2 : « و ليكن » .
( 650 ) [ پرتو ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل : « بر تو » .
( 651 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 652 ) در مل : « و خود » .
( 653 ) در مل و مج 2 :
« حياتى » .
( 654 ) در مج 1 و مج 2 : « و تو گوئى كه درين حال پروانه را چه خبر ازين حال » .
( 655 ) « تو پندارى كه نيست گشت » در مج 1 نيست .
( 656 ) [ به زير ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « بشيب » .
( 657 ) در مج 2 : « جمال » .
( 658 ) در مج 1 : « در اين » .
( 659 ) « آن » در مج 1 ، مج 2 و مل نيست .
( 660 ) در مج 1 و مج 2 : « دهد » .