تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
محالست كه « نور على نور » بر تو جلوه كند . چون مرده شوى ،
« يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ
« 589 »
»
در تو راه نمايد به تو « 590 » ،
« وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ »
گواهى اين [ معنى ] « 591 » مىدهد كه
« وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
. اى عزيز ، تفسير
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
شنيدى . تحقيقات آن بشنو ، باشد كه ميل به عالم زندگى كنى و لذت از لذات درد برگيرى ، كه از ارض به سماوات نور مىرسد « 592 » و گوش عقل اين معنى درنيابد . كسى اين معنى دريابد كه مدتى مديد بيمار باشد [ و ] « 593 » در كنج رباطى افتاده و در ملك غريب و روزش بمثال شب گذرد « 594 » و شبش هيچ اثر صبح ندهد ، ناگاه در نيم‌شب طبيب بر بالين « 595 » آن بيمار درآيد و شمع و شربت و غذاى مناسب ارزانى دارد و از خاك مذلتش بردارد . در حال ، آن بيمارى از وى زائل گردد ، بيرون و اندرون او صحيح گردد [ و ] « 596 » در حق آن شخص معنى
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
گواهى دهد و به زبان حال او در آن وقت « لا إله الا اللّه » بفرمايد . بىشبهه كه آن نور در محمد ، رسول اللّه مشاهده كند و محمد ، رسول اللّه ، صلى اللّه عليه و آله و سلم ، از چشم صورت او غائب نشود ، همچون چراغى كه در چراغدانى « 597 » نهاده باشد و خود او افروخته شود ؛ يعنى حاجتش به كسب زبان نباشد ، يعنى نورى از عشق جمال معشوق در دل او تابد و نورى از هستى عشق درو پديد « 598 » آيد از عالم غيب در نور نور كه در زاويهء قلب عاشق به استقامت « أنا عند المنكسرة قلوبهم » ( 275 ) راضى و مرضى شده باشد كه روشن [ تر ] « 599 » از كوكب [ آسمان ] « 600 » باشد كه بشريت زائل شده باشد و « نور على نور » گشته ، كه نفس كافر مطيع شده باشد و مشرق او « 601 » و مغرب او نمانده باشد ، و درين حال سماوات و ارض نباشد . اى عزيز ، بيش ازين طاقت گفتار نيست و درين مقام نطق لال به ، و اگر تو طاقت شنيدن اين كلمات دارى ، درين قصيده تأمل كن . قصيده :
آن مَهِ نامهربان هر مَه « 602 » تابان شود ، * بدر شود ناگهان ، لاغر و پنهان شود .
[ باز برآيد چو مهر بر افق عارفان ] « 603 » ، * تا فلك از مِهر او سائر و گردان شود .
روح روانِ روان بر رُخ گل هر صباح * همچو عرق بَر جبين خندد و غلطان شود .
غنچهء بستان جان خار بود منزلش ، * روز دوئى در بهار خرم و خندان [ شود ] « 604 » .
هامش
( 589 ) « من يشاء » در اصل ، مل و مج 2 نيست . ( 590 ) « به تو » در مج 2 نيست . ( 591 ) [ معنى ] از مج 1 . در اصل ، مل و مج 2 : « بيان » . ( 592 ) در مج 1 : « از ارض نور به سماوات مىرسد » . ( 593 ) [ و ] از مج 1 و مج 2 . ( 594 ) در مج 1 : « روز و شب او مساوى باشد » . ( 595 ) در مج 1 : « ببالين » . در مج 2 : « در بالين » . ( 596 ) [ و ] از مج 1 . در اصل ، مل و مج 2 نيست . ( 597 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « همچون چراغ كه در چراغدان » . ( 598 ) در مج 1 : « پيدا » . ( 599 ) [ تر ] از مج 1 ، مج 2 و مل . ( 600 ) [ آسمان ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « آسمانى » . ( 601 ) « او » در مج 1 ، مج 2 و مل نيست . ( 602 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « هر مهى » . ( 603 ) [ باز برآيد . . . عارفان ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل : « باز برآيد چو بر مهر بر افق عارفان » . ( 604 ) [ شود ] از مج 1 ، مج 2 و مل .