هر آن كو جان فداى روى او كرد * بماند تا ابد در جزو و كُل فرد .
حقيقت هركه اينجا يار ديدست * حقيقت ديده و ديدار ديدست .
چو رندان دُرد مىكش در خرابات ، * زمانى بانگ مىزن در مناجات .
نه مرد خرقهام نى « 554 » مرد زنّار ، * گهى مسجد وطن ، گاهى به خَمّار ( 267 ) .
ز نام و ننگ اينجا گه گذر كن ، * دل خود را « 555 » ازين معنى خبر كن .
به سالوسى نيايد اين سخن راست ؛ * بدان ، شيخا ، كه اين معنى شما راست .
جنيدا ( 268 ) ، عاشق ديدار ما باش ، * دمى استاده زيرِ دارِ ما باش .
جنيدا ، واقفت كردم ز اسرار ، * ترا كردم خبردار از سَرِ دار .
اى عزيز ، جنيد و بايزيد و شبلى و منصور و عطار يك زمان بگذار و در يار بىنظير و « 556 » بىمانند روى آر و سجدهء عاشقانه كن . و اگر تكرار ضمائر اهل بصائر خواهى ، در كتاب مهندسان [ متقدّم ] « 557 » طلب كن و چون رشتهء آن معانى به دست تو آيد رها مكن و آيات بينات « 558 » و احاديث پرلذات و سخنان محرّق مشايخ و سوختگان آتش عشق بخوان و بدان و لذات « 559 » آن درياب و كليد و دليل [ خود ساز ] « 560 » و مشكلات و مصباح و شمع سراپردهء اهل قلوب از بهر تاريكى چشم دل خود روشن گردان . و يار عيار چست كه در بيابان فنا « 561 » سير كرده باشد و سالها وطن در مسجد و دير كرده باشد و مقامات [ ملك و ] « 562 » ملكوت درنورديده باشد و در مجالس اهل بصائر ، صاحب ديده باشد و در بحرهاى بىپايان درهاى « 563 » حقيقى گزيده باشد ، دامان او بچنگ آر و ازين رنگ و بو بگذر « 564 » ، تا باشد كه درين عالم شناسا شوى و به هر صورت بينا شوى « 565 » و آخر چون مردان مرد فنا شوى و در عالم بقاء يكتا شوى . تا چنين نباشى ، نه مغرور دانى كه كيست و نه صاحب نور شناسى كه چيست و وقتى كه چنين كردى ، اين غزل را « 566 » ورد حال خود ساز و مطربان خوشگوى « 567 » و شاهدان خوشروى برقص « 568 » [ درآر ] « 569 » و جام پياپى بگردان بمراد دوست .
غزل :
وقت آنست كه ميخانه درش باز كنيم . * خوشبهاريست ، بيا تا طرب آغاز كنيم .
نام و ناموس جهان در گرو باده كنيم « 570 » ، * چنگ را گوش بماليم و دمى ساز كنيم .
شاهدِ عشوهگرِ چابكِ طناز خوشى * در برآريم و به شادى و غمش راز كنيم « 571 » .
هامش
( 554 ) [ نى ] از مج 1 ، مل و مج 2 . در اصل : « نه » .
( 555 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « ولى خود را » .
( 556 ) « و » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 557 ) [ متقدم ] از مج 1 ، مج 2 و مل . در اصل ناخوانا .
( 558 ) در مل : « و بينات » .
( 559 ) در مج 2 : « لذت » .
( 560 ) [ خود ساز ] از مج 1 و مل . در اصل و مج 2 نيست .
( 561 ) « فنا » در مج 1 نيست .
( 562 ) [ ملك و ] از مج 1 ، مج 2 و مل .
( 563 ) در مج 1 : « در » .
( 564 ) در مج 1 : « و اين رنگ و بو بگذار » .
( 565 ) « و بهر صورت بينا شوى » در مج 1 نيست .
( 566 ) « را » در مج 1 و مج 2 نيست .
( 567 ) در مج 2 : « مطربان خوشالحان خوش گوى » .
( 568 ) در مج 2 : « در رقص » .
( 569 ) [ درآر ] از مج 1 . در اصل ناخوانا . در مج 2 و مل : « درآور »
( 570 ) در مج 1 :
« نهيم » .
( 571 ) در مج 1 : « به شادى نفس راز كنيم » .