خويشان و همسايگان ننمايند [ از آنچه حكم شرع باشد و هيچ تفاوت ننهند ] « 537 » و چون به اهل دل رسند ، با وجود اين همه خصال بوى محبت ازلى و ابدى كه در درويشان موجودست به مشام آنها نرسد ( 241 ) . مغرور و مجهول اين قومند كه به عالم صورت و تقوى صورت « 538 » قانع شدهاند و حضرت سلطان العاشقين و العارفين ، شيخ ابى محمد روزبهان ، قدّس سرّه ، مىفرمايد كه سالكان كه در ميادين ترك ( 242 ) و تجريد ( 243 ) اسب همت رانده باشند و در بيابان فنا وامانده « 539 » و به عالم ملك سير كرده و تجلى جمال عشق در عالم بقا برين قوم [ منكشف ] « 540 » نشده باشد ، ميل كنند به عالم كرامات و اظهار [ بر ] « 541 » خلايق ملك و اظهار وجود خود و برين جهانيان ملك ظهور كنند ( 244 ) . مغرور و بازمانده از جانب حق اين قومند و تحقيق شد كه به دوست نرسيدهاند و از احوال سرهنگان ( 245 ) صف ملامت خبر ندارند و به كوچهء عاشقان جانباز گذر ندارند و در شهرستان ماهرويان غمّاز سفر ندارند و اگر چون دلشدگان و از سر خود گذشتگان باشند و روى جهانآراى عشق را مشاهده كرده باشند ، دل و جانشان درگاه و بيگاه در ترنّم و رقاصى [ بدين ] « 542 » غزل مشغول باشد . غزل :
دارم سر آن كز جان در پات سراندازم « 543 » ، * در راه تو از ديده هر دم گهر اندازم « 544 » .
در ميكده بنشينم ، مى نوشم و مىبينم ، * پيمانه بگردانم هم قام ( 246 ) براندازم .
هم اهل مدارس را در پيش بتان آرم ، * هم دفتر پارينه « 545 » ( 247 ) زانسوى دراندازم .
در ديدهء خودبينان خاك و خس و خون ريزم ، * و اندر دهن رِندان حلواى تر اندازم .
گر احمقِ نادانى با من به مصاف آيد ، * من روح مسيحايم ، تيغ و سپر اندازم .
انگورك مثقالى ( 248 ) گر سركه شود كلى ، * شيراز روم خود را در گلشكر ( 249 ) اندازم ( 250 ) .
شيرم « 546 » به شكار آمد ، شيراز گريزان شد ، * وز ننگ چنان « 547 » شيراز « 548 » من دور ز شيرازم .
اى كودك شيرازى ، شير آز تو خواهد خورد . * شيراز بجو در من ، بنگر كه چه شيرازم « 549 » .
گر ميل شكر دارى ، همكاس جمالى شو ، * چون مشترى مائى ، پيشت قمر اندازم . ( 251 )
شمهاى چند در باب مغروران مانده . يك زمان از سر خود بگذر ، باشد كه شرابت از شرابخانهء عاشقان نصيب باشد و از ساقيان باقى سر مپيچان تا حيات جاويدان « 550 » از بركت ساغر دمادم ايشان به تو ارزانى شود ، تا بدانى كه حضرت شيخ محيى الدين اعرابى ، قدّس سرّه ، چه مىفرمايد در باب مغروران و احوال كوران و دوران ( 252 ) . چنين مىفرمايد كه هر كسى كه بعد
هامش
( 537 ) [ از آنچه . . . ننهند ] از مج 1 و مج 2 . در اصل و مل : « در شرع هيچ تفاوت نكنند » .
( 538 ) « صورت » در مج 1 نيست .
( 539 ) در مج 1 : « مانده » .
( 540 ) [ منكشف ] از مج 1 . در اصل ، مل و مج 2 : « مكاشف » .
( 541 ) [ بر ] از مج 1 . در اصل ، مج 2 و مل نيست .
( 542 ) [ بدين ] از مج 1 . در اصل و مل : « درين » . در مج 2 : « به اين » .
( 543 ) در مل : « دارم سر آن جانا كز پات سراندازم » .
( 544 ) در مج 1 ، مج 2 و مل : « دامانت بچنگ آرم وز خويش بپردازم » .
( 545 ) در مل : « بازينه » .
( 546 ) در مج 2 : « شيرى » .
( 547 ) در مج 1 : « چنين » .
( 548 ) در مل : « شير آز » .
( 549 ) در مل : « شير آزم » .
( 550 ) در مج 1 و مج 2 : « جاودانى » .