تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
منهى است كه فناى كلّى بيابد . و چون از نور باهر لمعان قاهر به او رسيد ، و خودى او از ميان برخاست ، به كسى مىماند كه از شراب كهنه مست است . و از اينجا افاضه‌ى آن لمعان را تشبيه به اشراب شراب توان كرد . چنانچه ناظم تشبيه كرد و گفت :
يكى پيمانه پر كرد و به من داد * كه از آب وى آتش در من افتاد
به آب آن پيمانه به ردّ اليقين سالك مراد است ، و به آتش آن آب سرّ يقين كه هستى موهوم مىسوزد . بيت : « 1 »
كنون نه نيستم در خود نه هستم * نه هشارم نه مخمورم نه مستم
نيست ، نيست . زيرا كه نور باهر از آينه‌ى او در تجلّى است ، و هست نه ، زيرا كه تعيّن موهوم او از نظر برخاسته . هشيار نيست كه عقل معاش از او مسلوب است . مخمور نيست زيرا كه از شراب فنا كوفته نشده ؛ چه آن خمر بىخمار است . مست نيست ، زيرا كه آثار عقل معاد در قوّت از او فعل مىآيد . بيت : « 2 »
گهى چون چشم او دارم سرى خوش * گهى چون زلف او باشم مشوّش
از چشم او ، مراد حقيقت انسان است از جمله‌ى مراتب آن نور باهر ، كه چنانچه او به جامعيّت خود سرخوش است ، سالك نيز به جمعيّت بقاى بعد از فنا خوشوقت است . و از زلف ، مراد حقايق باقى مراتب است كه به تمايز و تخالف احكام از رسم جمعيّت خالى افتاده‌اند . و سالك كه از جمع به تفرقه - كه آن را جمع الجمع و فرق بعد الجمع گويند - باز مىگردد از براى تكميل ناقصان ، حال او در تربيت مختلف نسبت با قوا بل شبيه به حال آن حقايق است در تميّز و اختلاف اكنون در وجوه تربيت . گاه هست كه سرّ او از ظهور خاص نور باهر نسبت با او گلشنى است ، و گاه هست كه از جهت استتار آن تجلّى ، معامله‌ى او با مريدان به صفت بشريّت است . آن زمان است كه در گلخن خوى تند خود ، خاشاك
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد . ( 2 ) . دا : ( بيت ) نيست .