اگر خواهى كه گردى بندهى خاص * مهيّا شو براى صدق و اخلاص
برو خود را ز راه خويش برگير * به هر لحظه درآ ايمان ز سر گير
به باطن نفس ما چون هست كافر * مشو راضى بدين اسلام ظاهر
[ كفر باطنى و شرك خفى ]
از كفر باطنى شرك خفى مىخواهد كه آن رياست . و هرگاه كه ريا در دل درآيد ، و غش در نيّت عبادت پيدا كند ، به دفع آن مشغول بايد شد .
و بعضى در ازالهى اثر ريا از باطن ، توسل به تغيير اوضاع در ظاهر جستهاند ، تا مگر معنى اخلاص را تقريرى پيدا كنند . و چاره آن دانستهاند كه بيرون آيند از اضافهى جملهى عبادات به سوى خود ، و كرده ناكرده [ را ] نگارند . پس با وجود آشنايى خود را جملهى بيگانگان بشمارند ، بلكه كسوت بيگانگى به خود بربندند . و مراد ايشان آن بود كه چون معنى آشنايى كه طاعت به اخلاص است ، از ما نيامد ، بلكه باطن مستغرق ريا بود - كه رنگ بيگانگى است - ، ظاهر را موافق باطن مىگردانيم ، تا نفاق نباشد . و هرآينه چون نفاق برخيزد ، اخلاص بر سرّ جان درآويزد . و از اينجا نقل كنند كه سلطان العارفين « ابى يزيد البسطامى » - قدّس سرّه - در مرض موت زنارى ببست و پس بگشاد و گفت : اين زمان مسلمان شدم . و گويا ناظم در اشارت به اين حال مىگويد :
ز نو هر لحظه ايمان تازه گردان * مسلمان شو مسلمان شو مسلمان
بسى ايمان بود كز كفر زايد * نه كفرست آن كز او ايمان فزايد
ريا و سمعه و ناموس بگذار * بيفكن خرقه و بربند زنّار
چو پير ما شو اندر كفر ، فردى * اگر مردى بده دل را به مردى
و تا به مرشد كامل نرسند ، به حقيقت ، رفع ريا و سمعه نتوانند كرد ؛ چه درمان آن درد نداند الّا او كه در اتمام ايمان حقيقى از نسبت كفر فكرى ندارد ، بلكه به اين تدبير منفرد افتاده است . و مگر شيخ صنعان در دواى اين درد مىكوشيده است كه در عشق ترسازاده آن ملامت گزيده است . و ناظم نيز گويا اشارت به حال او دارد كه مىگويد :