نتوان گفت ، و از اين روى نيك افتاده باشد ، سخن ناظم - قدّس سرّه « 1 » - كه مىگويد :
همو كرد و همو گفت و همو بود * نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكى بين و يكى گوى و يكى دان * بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان
يكى ديدن اشارت است به آنكه در مقام : « الاحسان ان تعبد اللّه كانك تراه » ، سالك سرّ ظهور :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
در مشاهدهى بصيرت بود . و يكى گفتن آنكه گويد : « لا إله الّا اللّه محمد رسول اللّه » . و در تأكيد ايمان خويش خواند كه :
« وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ »
. و يكى دانستن آنكه بر دل مستولى گرداند معنى :
« فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ »
. و در ظهور معنى وحدت حق متجلّى نسبت با كثرت خلق تفاوتى ننهد ، چه بارى تعالى مىفرمايد كه :
« الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ »
الآية . يقول العارف :
« ما يرى تفاوت بين الخلق من حيث ان كلّا دليل على وحدانيّة اللّه تعالى » .
قال الشاعر :
ففى كل شىء له آية * تدلّ على انّه واحد
نه من مىگويم اين بشنو ز قرآن * تفاوت نيست اندر خلق رحمان
چون سخن بت گذشت ، ذكر زنّار بىمناسبت نباشد « 2 » . مىگويد ( اشارت به زنّار ) :
نظر كردم بديدم اصل هر كار * نشان خدمت آمد عقد زنّار
بر قاعدهاى كه ناظم مقرّر كرده بود - و از پيش گذشت - ، بر هر معنيى از معانى ، مثالى اقامت مىيابد . پس توان استعارهى لفظ زنّار كردن از براى عهدهى طاعت « 3 » حقّ تعالى ؛ چه در اصل زنّار از براى عقد خدمت وضع يافته است . و از اين جهت ناظم مىگويد ( بيت ) : « 4 »
هامش
( 1 ) . دا : ( قدّس سرّه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : نبود .
( 3 ) . پا : طاقت .
( 4 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .