چنانچه از حسين منصور نقل كنند - و اللّه اعلم بنيته المنقول - ، گفتند [ كه او ] ، گفت ( شعر ) :
« كفرت بدين اللّه و الكفر واجب * علىّ و عند المسلمين قبيح »
و هركه گفته است ، اگر كفر حقيقى خواسته است ، مراد او آن بوده كه متّصف شدم به صفتى كه گفتند كه كافر شد . و من را آن ايمان حقيقى ثابت است كه اين نسبت به كفر از ممرّ آن ناشى است . پس به اعتبار سبب ، اين كفر را حقيقى خواندهاند . و هركه را ايمان حقيقى ثابت است كه اين كفر نسبت به او مىكنند ، در زير هر كفرى ، ايمانى مىبيند ؛ چنانچه باهر تنى « 1 » ، جانى . ناظم مىگويد : « 2 »
درون هر تنى « 3 » جانى است پنهان * به زير كفر ايمانى است پنهان
هميشه كفر در تسبيح حقّ است * وَ ان مِن شَىء گفت اينجا چه دقّ است
چه مىگويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه
يعنى چون به ايمان حقيقى تكفير كنند ، از اشارت قرآنى كه :
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ »
، دل خود را تسلى بايد داد و ثابت بر آن ايمان بايد بود كه اين ابيات ناظر بهطور آن است ( بيت « 4 » ) :
بدان خوبى رخ بت را كه آراست * كه گشتى بتپرست ار حق نمىخواست ؟
ظاهرا آراستن صورت بت را كه نسبت به فعل بارى تعالى كرده است از جهت آن است كه بىمشيّت و ارادت حقّ تعالى ، بت آراى ، بت نمىخواهد آراست . و تمكين بتتراش چون نظر به حكمتى باشد ، مثل راندن بتتراش و بتپرست از درگاه لطف به حواله جاى قهر ، در مقابل ، خواندن بتشكن حقپرست از مجاهدهى آثار قهر به مشاهدهى انوار لطف همانا بدش نتوان [ خواند ] كه اين مقابله به عدل الهى واقع است . و فعل و صفت و ذات اين عادل را - بلكه از آن هيچ صاحب عادل را - بد
هامش
( 1 ) . دا : بتى .
( 2 ) . پا : ( ناظم مىگويد ) را ندارد .
( 3 ) . پا : بنى .
( 4 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .