[ بت چونان مظهر ]
پس خير و شرّ به تقدير باشد . امّا خير به تقدير باشد « 1 » به واسطهى آنكه « 2 » ظهور وجود مطلق در ممكن به وصف خاص بود ؛ و شرّ به تقدير به سبب آن بود كه ماهيّت ممكن آن ظهور خاص نپذيرفته ، و از جهت ناپذيرفتن ظهور ، نسبت شرّ به سوى ممكن كنند . و پذيرفتن ماهيّت ممكن ، ظهور واجب را به وجه خاص در ظاهر اسباب باشد ، و بر آنها اسباب وجودى اطلاق توان كرد . و ناپذيرفتن ماهيّت ممكن ، ظهور واجب را به وجه خاص همچنين در ظاهر اسباب دارد ، و آنها را اسباب عدمى توان گفت . و اوّل اسباب خير ، و ثانى اسباب شرّ . و در جمله ببينيم كه چه چيزها مؤدّى به ظلمتى است كه واقع مىشود در مراتب موجودات ، و چه چيزها مقتضى به نورى است كه حاصل مىگردد . آنچه مؤدّى به ظلمت باشد اسباب شرّ بود ؛ و آنچه مقتضى « 3 » به نور ، اسباب خير ، زيرا كه ظلمت نانماينده است . پس از وجهى ، وجه ظهور وجود مطلق مىپوشاند تا گفته مىشود كه آن ظهور نيست ، و نور نماينده است . پس از همه وجوه ، وجه ظهور وجود مطلق هويدا مىگرداند تا گفته شود كه آن ظهور هست ، و واقع است . و حقيقت ايمان آن است كه آن نور بر ديدهى دلها پيدا بود ، و حقيقت كفر آنكه آن نور از ديدهى دلها پنهان . پس هركس را كه چشم بصيرت گشاده باشد به سوى ظهور وجود مطلق ، و آن ظهور را در همه مظاهر مشاهده نمايد . و اگر بر فرض در بت و بتپرستى و بتكده نگاه كند ، آن ظهور « 4 » از همه در مشاهده آرد اوّلا « 5 » به وصف عام ، كه در همه جا كه هست ، هم اين ظهور مشاهد است ، اينجا در بت و بتپرست و بتكده ، و جايى ديگر در محراب و نمازگزار و مسجد . و همه در مظهريت اين ظهور مساوىاند . اين يك نظر است . و نظرى ديگر آنكه اين ظهور در هرجا به وصف خاص ملحوظ او شود و ببيند كه در هر مظهرى به اندازهى آن
هامش
( 1 ) . پا : ( باشد ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( آنكه ) را ندارد .
( 3 ) . دا : مقتضى .
( 4 ) . دا : ظهور را .
( 5 ) . دا : ( اوّلا ) را ندارد .