متحقّق [ است ] ؛ و واجب تعالى بعينه متحقّق [ است ] ؛ و در ممكن ، ظاهر ؛ فهم من فهم . و چنانچه « 1 » تحقّق الواجب بعينه خير است ، تحقّق الممكن بالواجب خير باشد ؛ و تحقّق است كه آن را وجود مىخوانند . پس راست باشد سخن آنكه مىگويند وجود مطلقا - يعنى در واجب و در ممكن - ، خير محض است . و چون اين خير محض در همه موجود است - ، خواه سفليّات و خواه علويّات ، خواه ظلمات و خواه نور - ، بر وجود همه ، مظهر مطلق را كه حضرت حقّ است - تعالى شأنه - ستايش بايد گفت بر وجهى كه در قرآن مجيد فرموده است :
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ » .
شرح سخن ، وجود و خيريت او و ظهور او در مراتب و تعيّن مظاهر نسبت با او و خلق بودنشان كه در ابيات ناظم بوده اين است كه گفته آمد .
و امّا شرّ كه گفت كه از غير است ، شرح آن اين است كه ، مظاهر بأسرها كه موجودات اعتباريهاند - چون نه محقّقالوجودند - ، نسبت با محقّق الوجود كه حقّ است - تعالى شأنه - غير باشند ، و شرّ به نسبت با خير كه وجود بود ، عدم باشد . پس هرچه حكم كرده شود به آنكه عدم است يا به عدم راجع است ، شرّ بود . و ما سوى اللّه چون تحقّقى به خود ندارد ، عدم است من وجه عدم التّحقيق بعينه ، و در مراتب او همه چيز به عدم راجع . زيرا كه به حسب تضاد و تقابل ، از غلبهى آثار بعضى ، آثار بعض دگر زائل مىشود . چنان كه از اثر روز ، اثر شب زوال مىپذيرد ؛ و از اثر آب ، آتش مىميرد ؛ و از ضرب شمشير قاتل ، مقتول جان مىسپارد ؛ و از اثر موت ، اجزاى ميّت از اجتماع روى به تفرّق و تلاشى مىآرد . پس
هامش
( 1 ) . دا : ( چون ) آمده .