است ، مستفيض را عاشق مىداند ، زيرا كه حرارت و طلب به غايت رسيده است ، و افراط اين معنى عشق است . پس در اين عشق به جايى مىرسد كه تعبير از آن ناظم - قدّس سرّه « 1 » - به اين عبارت مىفرمايد كه مىآيد :
[ خرابات و خراباتى ]
يكى ديگر فروبرده به يكبار * مى و ميخانه و ساقى و مىخوار
كشيده جمله و مانده دهن باز * زهى دريا دل رِند سرافراز
درآشاميده هستى را به يكبار * فراغت يافته ز اقرار و انكار
لذّت از مى معرفت جمع اسما او را حاصل شد و عشقش آخر نشد . ديگر لذّت معرفت اصل دل كه جاى ادراك معانى اسماى الهى و كيانى و انسانى است ، روزى جانش گشت و عشقش به پايان نيامد . پس لذّت معرفت جناب الوهيّت و حضرت واحديّت كه ساقى :
« وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ »
اوست ، نصيبش افتاد ، و همچنان عشقش باقى ماند . چه جاى آنكه لذّت از مشاهدهى هستى مطلق دارد ، و هنوز طلب لذّت مىكند . و در اين طلب احوالى كه او را واقع مىگردد ، گاهى عامّه را به انكار مىدارد ، و گاهى به اقرار مىآرد ، و او ملتفت حال كس نيست و به لذّت خود مشغول است ؛ و لذّتش در مشاهدهى انوار تجلّى است كه آثار آن چگونه در مظاهر ظاهر مىشود . پس ترك ملاحظهى مظاهر نتوان « 2 » كرد ، بلكه بر آن است كه به نهايت لذّت خود رسد در مقام فنا متشبّث « 3 » به دامن مظهر اكمل كه او مرد خداست . و ناظم اشارت به اين معنى دارد كه گفت :
شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامنِ پيرِ خرابات
مراد از پير خرابات اينجا كاملى است كه مريد را به ترك رسوم و عادات مىدارد . و نهايت اين ارشاد مؤدّى است به آنكه راه فقر و فنا مىسپارد . و لهذا در كلام آينده به اين معنى اشعار هست . چنانچه گفت ( اشارت به خرابات « 4 » ) :
هامش
( 1 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .
( 2 ) . دا : نتواند .
( 3 ) . دا : متشبّث .
( 4 ) . دا : خرابات .