خود و ما سوى اللّه باك ندارند .
خرابات آشيان مرغ جان است « 1 »
چه روح مجرّد است و مقام فناست و رفع تعلّقات كه با تجرد روح مناسبت دارد .
خرابات آستان لا مكان است
چه اين مقام است كه در صورتها منطوى و محو مىشود . پس سالك آنجا از فناى صور زمان و مكان و اخوان به معانى لازمان و لامكان و لا تعيّن مىرسد ، چنانچه از آستان به بنيان رسد . بيت : « 2 »
خراباتى خراب اندر خراب است * كه در صحراى او عالم سراب است
بلى مقام فنا چنين است . زيرا كه اوّل در او خرابى افعال سالك واقع مىشود ؛ ديگر خرابى صفات ؛ ديگر به كلى رفع تعيّن ذات او . و در اين مقام است كه سالك معلوم مىكند كه ما سوى اللّه كه از نظر او مرتفع شده ، خود هيچ نبود ، بلكه نمايشى بود كه مىنمود . چنانچه سراب كه مىنمايد كه آب است و نه آب است . بيت : « 3 »
خراباتى است بىحدّ و نهايت * نه آغازش كسى داند نه غايت
زيرا كه همچنانكه هست ، مطلق را به حدى مقيد نمىتوان كرد ، نيست مطلق را نيز به نهايتى باز نمىتوان بست . و كمال مقام فنا در آن است كه سالك از اضافات فنا بيرون آيد ، و اين معنى جز مشاهدهى سرّ عدم مطلق نيست . و در « 4 » مرتبهى اين مشاهده ، فانيان مطلق صاحب مقام باشد كه اگرچه به اوصاف كمال متصفاند ، آن اوصاف هيچ در نظر ايشان نيامده ، نه به وصف اثبات و نه به وصف نفى . و در عدم مطلق نيز « 5 » چنين است كه نفى و اثبات هيچكدام مجال ندارد ؛ و از اين سبب كه قيود در مقام فناى مطلق نيست ، هرچه غالبا قيد خاطر مىباشد ، ناظم ايما به نفى
هامش
( 1 ) . دا : جانها است .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 4 ) . پا : در هر .
( 5 ) . پا : ( نيز ) را ندارد .