بنىآدم ريخته است ، اما طايفهاى را صاف رسيده و فرقهاى را درد ، و جمعى را آميخته . خرد و فرشته و جان در صاف صفا « 1 » هم كاسهاند ، امّا هر يك را سر آوازى به كلّه افتاده است و به نوعى جدا با ساقى در مخاطبهاند ، خردها راه مباهات مىپويند كه هركس را كه از اين باده بچشانند « 2 » از حال ما چه داند ،
« وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ »
. فرشتگان سرّ مرتبه باز مىجويند كه :
« أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ »
، جانها از شأن خود باز مىگويند كه ماييم مخصوصان :
« قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي »
. هوا و زمين و آسمان روى در روى هم آورده هريك رازى باز سر مىآرند . هوا از عزّت خود دم مىزند كه : « لا تسبّوا الرّيح فانه من نفس الرّحمن » . زمين قدم در بساط بيان كرامت خود مىنهد كه در شأن من آمده است كه :
« وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ »
. آسمان دست در مدحت بالا مىزند كه مرا همين بس كه حكايت حال من شده است كريمهى :
« وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ »
. ايادى اين باده آسمان را به چرخ آورده « 3 » و در طلب مزيد مىكند و دل انسان را در هوس اين نشوه به باد داده . تا ناظم مىگويد ، ( بيت ) :
فلك سرگشته از وى در تكاپوست * هوا در دل به اميد يكى بوست
ملائك خورده صاف از كوزهى پاك * ز جرعه ريخته دردى بر اين خاك
در اين بيت اشارت است به تجرّد جواهر ملايكه از مواد ، و به مزيد كثافت مادّهى خاك از ميان موادّ عالم كون و فساد . بيت : « 4 »
عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش * فتاده گه در آب و گه در آتش
و هم از جنس جرعهاى كه به خاك ريختهاند ، ساير عناصر را به كيفيّات مادّى مست و متكيّف گردانيدهاند ، در غرقاب مستى به عرق آب بىطاقتى افتاده و از تاب مى آب مىشوند و از فرط حرارت گويى در آتش
هامش
( 1 ) . دا : صفا صاف .
( 2 ) . دا : نچشانند .
( 3 ) . دا : در .
( 4 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .