تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
آن خواهد كرد . و در اثناى رفع قيد احوالى كه اكثر آن طارى مىگردد اشارت به سوى آن خواهد نمود ، و تركيب قيود و تقلب احوال چون بىمى بيخودى و غيبوبت از تعيّن بشريّت دست ندهد ، شرب آن لازم بود ؛ از صافى او ، چون بىخودى از آثار تجلّى جمال ، و از دردى آن چون بىخودى از آثار تجلّى جلال ؛ و از بقيّت « 1 » اشارت ؛ تا سؤال كه مىرسد ، آنچه ما گفتيم در مىتوان يافت . درياب كه در خرابات معنى چه مىگويد ، ( ابيات ) : « 2 »
اگر صد سال در وى مىشتابى * نه كس را و نه خود را بازيابى گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نه مؤمن و نه نيز كافر شراب بىخودى در سر گرفته * به ترك جمله خير و شر گرفته شرابى خورده هر يك بىلب و كام * فراغت يافته از ننگ و از نام حديث ماجراى شطح و طامات * خيال خلوت و نور و كرامات به بوى درديى از دست داده * ز ذوقِ نيستى مست اوفتاده عصا و ركوه « 3 » و تسبيح و مسواك * گرو كرده به دردى جمله را پاك ميان آب و گل افتان‌وخيزان * به جاى اشك ، خون از ديده ريزان دمى از سرخوشى در عالم راز « 4 » * شده چون شاطران گردن افراز « 5 » گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار گهى اندر سماعِ شوقِ جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده سماعِ جان نه آخر صوت و گفت است * كه در هر پرده‌اى سرّى نهفت است ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرّد گشته از هر رنگ و هر بو فروشسته بدان صافِ مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف به جان ، خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته
هامش
( 1 ) . دا : بقيت . ( 2 ) . پا : بيت . ( 3 ) . پا : كوزه . ( 4 ) . دا : ناز . ( 5 ) . پا : گردن برافراز .