آن خواهد كرد . و در اثناى رفع قيد احوالى كه اكثر آن طارى مىگردد اشارت به سوى آن خواهد نمود ، و تركيب قيود و تقلب احوال چون بىمى بيخودى و غيبوبت از تعيّن بشريّت دست ندهد ، شرب آن لازم بود ؛ از صافى او ، چون بىخودى از آثار تجلّى جمال ، و از دردى آن چون بىخودى از آثار تجلّى جلال ؛ و از بقيّت « 1 » اشارت ؛ تا سؤال كه مىرسد ، آنچه ما گفتيم در مىتوان يافت . درياب كه در خرابات معنى چه مىگويد ، ( ابيات ) : « 2 »
اگر صد سال در وى مىشتابى * نه كس را و نه خود را بازيابى
گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نه مؤمن و نه نيز كافر
شراب بىخودى در سر گرفته * به ترك جمله خير و شر گرفته
شرابى خورده هر يك بىلب و كام * فراغت يافته از ننگ و از نام
حديث ماجراى شطح و طامات * خيال خلوت و نور و كرامات
به بوى درديى از دست داده * ز ذوقِ نيستى مست اوفتاده
عصا و ركوه « 3 » و تسبيح و مسواك * گرو كرده به دردى جمله را پاك
ميان آب و گل افتانوخيزان * به جاى اشك ، خون از ديده ريزان
دمى از سرخوشى در عالم راز « 4 » * شده چون شاطران گردن افراز « 5 »
گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار
گهى اندر سماعِ شوقِ جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده
سماعِ جان نه آخر صوت و گفت است * كه در هر پردهاى سرّى نهفت است
ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرّد گشته از هر رنگ و هر بو
فروشسته بدان صافِ مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق
يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف
به جان ، خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته
هامش
( 1 ) . دا : بقيت .
( 2 ) . پا : بيت .
( 3 ) . پا : كوزه .
( 4 ) . دا : ناز .
( 5 ) . پا : گردن برافراز .