تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
نشسته‌اند .
ز بوى جرعه‌اى كافتاد در خاك * برآمد آدمى تا شد بر افلاك
اشارت مىكند كه اگرچه آدمى از خاك است ، جرعه‌اى به خاك رسيده كه در آدمى نشوه‌ى او سبب عروج بر افلاك است ، با وجود اينكه گفته شد كه نصيب خاك از دردى شراب فيض است . آن دردى اگرچه به نسبت با جرعه‌ى عقول و نفوس و ارواح مجرّده تيره است ، امّا در ذات خود چنان صافى است كه از تلألؤى او صفا در عناصر پيدا مىگردد و موادّ آن رقّت پيدا مىكند ، به حيثيّتى كه در كسوت اجزاى نبات روح نباتى مىآيد ، و در صورت ابخره‌ى لطيفه‌ى قواى حيوانى مىشود ؛ چنانچه « 1 » ناظم مىگويد :
ز عكس او تن پژمرده جان گشت * ز تابش جانِ افسرده روان گشت
مشارب اهل عالم همه از شرب اين شراب تحقّق دارد ، و اختلاف مطالب نيز همه به واسطه‌ى او واقع است . چنانچه ناظم ، نظم مىگويد « 2 » ( بيت ) : « 3 »
جهانى خلق ازو سرگشته دايم * ز خان‌ومان خود برگشته دايم يكى از بوى دردش عاقل آمد
چون عاقل به عقل معاش كه حكيم طبيعى است .
يكى از رنگ صافش ناقل آمد
چون لبيب به لبّ معاد كه حكيم الهى است .
يكى از نيم‌جرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق
در آنجا كه فيض به مثل جرعه‌اى است ، مستفيض را صادق مىخوانند . چه وقوع حرارت دل به سوى مطلوب متحقّق است ، و طلب هست امّا نه به افراط . و آنجا كه فيض مثلا به قدر يك صراحى مقدّر
هامش
( 1 ) . پا : ( چنانچه ) را ندارد . ( 2 ) . دا : ( چنانچه ناظم نظم مىگويد ) را ندارد . ( 3 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .