تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
است . و اگر به بساطت خال ، مراد آن است كه جزو له خال « 1 » گفته باشد و مراد نفس كلّيّه بود ؛ و مقصود از دور محيط ، دور عالم باشد ؛ و از خطّ هر دو عالم ظاهر ملك و باطن ملكوت خواسته باشد - كه بقاى آن متفرّع به ظهور نفس كلّيّه است - ؛ و خطّ نفس و قلب آدم كه از اوّل مراد نفس ناطقه‌ى انسانى بود ، و از ثانى مراد قلب صنوبرى مطابق ظاهر ملك و باطن ملكوت ، همچنين متفرّع بر آن نقطه‌ى بسيط بود . و اگرنه اين معانى مقصود ناظم بوده كه گفته شد ، مثل است كه : « المعنى فى بطن الشّاعر » . بيت : « 2 »
از آن حالِ دل پرخون تباه است * كه عكس نقطه‌ى خال سياه است
چون خاك ، مركز عالم باشد ، قلب او بود . و مطابق اين صورت آنچه مركز دايره‌ى وجود آدمى خاكى بود ، هرآينه قلب آدمى بود . و توان گفت كه به واسطه‌ى مطابقهء قلب آدمى ، عكس قلب عالم است كه آن خاك تيره سياه است . عكس آينه مطابق صورت باشد ؛ پس چنانچه عالم تيره‌دل است و ما نيز تيره‌دل باشيم ، و تباهى همه از سياهى دل است . و هرچند مىخواهد كه از اين سياهى بدر آيد برون‌شد ندارد ، چه عكس از منزل صورت خود نمىتواند گذشت . و اگرنه عكس نبود و صورت آن خال خاك سياه است . و اگر خال را نفس كلّيّه گيرى « 3 » و قلب كه نفس ناطقه است عكس او دارى ، همچنين دل برون‌شد از منزل بساطت نفس كلّيّه ندارد ، زيرا كه در بسيط الهى چون اجزا منتفى است ، احكام كثرت مغلوب است ، و نسبت وحدت غالب . پس آنجا از نفس كلّيّه به وحدت عقل كل مىرسند ، و از وحدت عقل كل به وحدت واجب . و وحدت در وحدت هيچ تميزى نمىبخشد ، چنانچه در سياهى تميزى نيست . پس حال دل كه از عدم تميز تباه است ، چگونه به شود ، كه او عكس خال سياه بسيط
هامش
( 1 ) . پا : خالى . ( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد . ( 3 ) . دا : كبرى .