فلك الافلاك دارند - كه نهايت اجسام است - ، يا مثال ناطقهى انسان كه اشرف ارواح است ؛ و عارض را مثال عنصر آب ، يا مثال آب نطفه . و تعلّق هر يكى از عرش و قلب به عنصر آب و آب نطفه واقع است . امّا بيان تعلّق عرش - كه فلك الافلاك است - ، به عنصر آب از جهت آنكه آب به سرعت قبول اشكال مىكند ، و صور افعال ، از عرش كه به واسطهى سرعت تجلّى ، تنزّل مىيابد ، مناسبت با او دارد ؛ پس به او مىپيوندد . و قال تعالى :
« وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ »
. و بيان تعلّق قلب - كه نفس ناطقهى انسان است - ، به آب نطفه از جهت آنكه تأثيرات نفس ناطقه در بدن به واسطهى نفس حيوانى است ، و ناچار آن بخار را حاملى مىبايد ، و آب نطفه است كه مناسب اين حمل افتاده است . و پس به حقيقت ، قلب كه نفس ناطقه است ، به توسط روح حيوانى ، تعلّق به آب نطفه گرفته باشد ، و اين تعلّق بعد از آن متصوّر است كه نطفه تقلّبات خود به صورت علقه و مضغه و عظام تمام كرده بود ، و به سرّ
« ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ »
، نفس ناطقه تعلق به دو يابد :
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
. چون « 1 » اكثر خطّ و خال باهم ذكر مىكنند ، از پى بيان خط فرمود ( اشاره به خال ) :
[ ظهور مطلق و ظهور مقيد ]
بر آن رخ نقطهى خالش بسيط است * كه اصلِ مركز دورِ محيط است
بر ظهور مطلق ، ظهور مقيّدى مرتب داشته ، و تعبير از آن به نقطهى خال كرده ؛ و تواند بود كه مراد از اين « خالش » عنصر خاك باشد ، و مركز بودن او دور محيط را كه فلك الافلاك است ؛ و بساطت طبيعى هر دو ظاهر است . و خط دور هر دو عالم عنصرى و فلكى كه ازو ناشى بود ، نيز راست است نزد آنكه بر آن است كه خاك راست اصالت ظهور و تا نهايت افلاك همه زادهى اوست . و خطّ نقش قلب آدم - كه دل صنوبرى باشد - ، هم از او صورت بسته است ، با خطّ نفس و قلب آدم ؛ چنانچه در بعضى نسخ نوشتهاند . همچنين از طبيعت اوست كه غالب در تركيب آدم از اين عنصر
هامش
( 1 ) . پا : ( چون ) را ندارد .