محفوظ است ، مانند روح كه به فيضان امر الهى زنده است ، و امر الهى از مورد ارادت ورود مىيابد . كما قال - علت كلمته - :
« إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ »
. و مرتبهى امر الهى را مثال توان گفت كه « لب » است . فيض نشئهى خضرى از عالم روح ، و فيض روح از عالم امر ، و امر از عالم ارادت . و اين معنى از تشبيه بيت كه ذكر خضر در او رفته ، معلوم شد .
امّا در خضر سخنى گفته نيامد ، و فىالجمله رمزى بگوييم و بگذريم .
بعضى گفتهاند كه از خضر مشهور مراد صفت بسط است ، همچنانكه از الياس مراد صفت قبض است . و اين تأويل نه مستحسن است نزد جمعى از مشايخ ، بلكه شيخ « علاء الدّولهى سمنانى » - قدّس سرّه - سجّادهى بسط فرموده بوده است از جهت جلوس خضر - رزقنا اللّه من فيوضاته - . و در مشيخهء شيخ المحقّقين « محيى الدّين عربى » مسطور است كه خضر خرقهى صوفيهى آن جناب را الباس فرموده ؛ و در سير بسيارى از مشايخ سير و سلوك ذكر ملاقات ايشان با حضرت خضر هست . و بعضى نيز انكار امتداد بقاء او از زمان موسى - على نبيّنا و عليهما السّلام - الى يومنا هذا كردهاند . و فىالجمله ما را در وجود نشئهى خضرى در روى روزگار هيچ شبه نيست ، چه اگر او نباشد ، روحانيّت غيرى ، عاقل موسوى را نمىتواند كه به مرتبهى عاشق محمّدى رساند . پس مرتبهى او را ببايد دانست و بعضى از خصايص او ، تا مگر نشئهى او را بشناسد « 1 » . مرتبهى او « 2 » جمع است ميان عقل و عشق ، و از خصايص اوست كه افعال و اقوال او مستند به علل و احكام مخفيّه باشد ، و آنچه گفته شد از آيت :
« وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً »
. و لطائف قصّهى موسى و خضر در سورة الكهف وارد شده ، [ آن لطائف را در اين سورهى قرآنى ] است در توان يافت . ( بيت « 3 » ) :
اگر روى و خطش بينى تو بىشك * بدانى كثرت از وحدت يكايك
هامش
( 1 ) . پا : نشناسد .
( 2 ) . دا : ( او ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .