بعد از آنكه خط را مثال كبريا داشت ، در تشبيه ديگر آن را مثال بسط روح مىدارد ، كه از اثر تجلّى ذاتى نشو و نما يافته . مىگويد ( بيت « 1 » ) :
خط آمد سبزهزار عالم جان * از آن كردند نامش دار حيوان
و به مناسبت اضافهى حيات از روح و بقا كه به فيض او منوط است ، او را دار آخرت خواند ، به اشارت عبارت قرآنى كه وارد شده :
« وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ »
. و فيض روح را چشمهى حيوان گفتن مناسب بود ، و به آن چشمه رسيدن بىقطع ظلمات بدنيّه كه رنگ از محسوسات سلسلهى ممكنات دارد ، ميسّر نيست . از آن گفت ( بيت ) :
ز تاريكى زلفش روز شب كن * ز خطّش چشمهى حيوان طلب كن
هركه به فيض روحى رسيد ، به ترك رسوم بدنى رسيد ؛ و گاهى كه آنها نماند ، به چه نشان كسى صاحب آن فيض را بشناسد ؟ با آنكه در [ حديث ] قدسى آمده است كه : « اوليايى تحت قبائى لا يعرفهم غيرى » .
پس خضر از آن بىنشان است كه به چشمهى حيوان رسيده است ، و چنين رسيده است كه ترك رسوم و عادات گفته است . ناظم مىگويد : « 2 »
خضروار از مقام بىنشانى * بجو چون خطّش آب زندگانى
« و اعلم انّ بقاء الروح الملقاة فى كلمة و نفخت فيه [ من روحى ] ليس الّا من فيه و فيض النّشأة الخضرية لا يكون الّا من تلك الرّوح الاصيل البنية » ، شعرا خطّ صاحب جمال تشبيه به خضر مىكنند ، به مناسبت اسم خضر مأخوذ از خضرتى ؛ كه گفتهاند كه از لوازم قدم اوست ، كه به هر زمين كه مىرسد ، سبزه برمىدمد ، و خط را نيز سبزيى لازم است . يا به اعتبار آنكه خضر چشمهى حيوان يافته است ؛ و خطّ ، لب نيكوان فروگرفته است . و ناظم [ در ] اينجا تشبيه خضر به خط كرده ، كه چنانچه خطّ از چشمهى زندگانى لب بهرهمند است ، نشئهى خضرى اينجا از فيض روح
هامش
( 1 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( ناظم مىگويد ) را ندارد .