است .
گل آدم دران دم شد مخمّر * كه دارد بوى آن زلفِ معطّر
در آن دم كه نمايشهاى غريب از سر جلال و جمال و تجلّى هر دو ظهور مىكرده است ، شك نيست كه گل آدم به نسبت « خمرت طينة آدم بيدىّ » تصرّف از هر دو صفت يافته است . امّا به مناسبت تيرگى ظاهر او ملائكه بوى نسبت جلال ازو بيش شنيدند تا گفتند :
« أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ »
؛ و از رنگ جمال :
« خلق اللّه آدم على صورته » اثرى نديدند . از آن حق تعالى فرمود :
« إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »
. ناظم نظر به يافت ملائكه ، گل آدم را نسبت به بوى زلف داد ؛ و بعد از ذكر گل او ، دل بنىآدم را همچنين نسبتى به زلف داد ، و مشابهت سرعت تجلّى جلال كه گفت ( بيت ) :
دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى
و چون ساكن شود كه او را دايم در گردش مىبايد بود تا اسم قلب بر نقد او صادق آيد : « مثل القلب كريشة فى فلاة يقلّبها الرّياح ظهرا الى بطن » . و چون دل چنين در گردش بود ، هر زمان بر هرچه سالك در اين راه قرار داده باشد ، امرى دگر حادث شود و فكرى دگر طارى گردد ؛ و به سبب سرعت تجلّى جلال و دل منقلب الحال ، بنياد سلوك از سر بايد گرفت . زهى جان گدازى در اين كار سازى ! ناظم مىگويد ( بيت ) :
از او هر لحظه كار از سر گرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم
و غالبا تقلّب دل نه همه از سرعت تجلّى جلال است و بس ، كه تجلّى جمال به همين سرعت با تجلّى جلال داير است ؛ ليكن اينقدر هست كه تجلّى جلال ، منع ادراك تجلّى جمال مىكند ، و در اين منع عارف از آن تجلّى محجوب نيست . پس تقلّب دل او در احوال بيشتر بود كه تقلّب دل ديگران . و ناظم ازينجا مىگويد ؛ ( بيت ) :
از آن گردد دل از زلفش مشوّش * كه از رويش دلى دارد در آتش