دل گفت مرا علم لدنّى هوس است * تعليمم كن اگر ترا دسترس است
گفتم كه الف ، گفت دگر هيچ مگو * در خانه اگر كس است يك حرف بس است
راستى زلف كه سلسلهى موجودات ممكنه است به كثرت خود نمىگذارد كه ما سرّ وحدت از آن قد معلوم كنيم ، و اين از كجى اوست ، اعنى نمايش غلط ، كه آنچه ندارد و آن وجود است ، مىنمايد كه دارد . و عقدهى راه طالب سرّ وحدت همين نمايش است . بيت : « 1 »
كژى بر راستى زان « 2 » گشت غالب * وز او در پيچش آمد راه طالب
سلسلهى موجودات ، حجاب نور اعظم است ، اگرچه سبب نظم عالم است ، و حق تعالى دلهاى خلايق را به سبب آن امور باهم پيوستگى بخشيده ، و نفوس ناطقهى انسانى را حركت معنوى به تحصيل كمالات به واسطهى ظهور او دارد . « 3 » چنانچه ناظم گفت ( بيت ) :
همه دلها از او گشته مسلسل * همه جانها از او بوده مقلقل « 4 »
السّلسله ، پيوسته كردن . القلقله ، جنبانيدن .
معلّق صد هزاران دل ز هر سو * نشد يك دل برون از حلقهى او
اقلّ مرتبه آنكه نبى و ولى را دل به رحمت خلايق متعلّق است ، و خلايق ازين سلسله به در نيستند ، و از اين دايره بيرون نه . بيت : « 5 »
[ نور و ظلمت و زلف جانان ]
گر او زلفين مشكين برفشاند * به عالم در يكى كافر نماند
زيرا كه زلف مأخوذ است از زلفت ، و زلفت قرابت است . و گوييا از آن جهت او را زلف خواندهاند كه نزديك رخسار است . و چون نزديكى موى از دو طرف روى است ، در هر طرفى بعضى موى زلفى باشد . به اين اعتبار زلفين گفته باشد . و شك نيست كه موى گاهى حجاب روى است .
پس جمال حق كه نور ظهور وجه مطلق است ، در اين مطابقه توان گفت كه
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . دا : زاو .
( 3 ) . دا : داده .
( 4 ) . پا : مقلل .
( 5 ) . ايضا 1 .