او را از جلال كه حجاب عزّت است و مشبّه به زلف ، پردهاى است ، و آن پرده به حقيقت در « 1 » صورت امكان از دو طرف وجود ذهنى و وجود خارجى با مرتبهى معقول و محسوس به سياهى : « انّ اللّه خلق الخلق فى ظلمة » ظاهر است . اگر اين پردهى مذكور به يكبار از پيش برخيزد به جاى رشّ « ثمّ رش عليهم من نوره » ، كه به مقتضاى : « فمن اصاب من ذلك فقد اهتدى » ، نتيجهى ايمان بعضى مىبخشد ، طمس نور واقع گردد ، و كفر كه ظلمت مطلق مثال اوست ، مطلقا برود ، يك كافر نماند . و اگر به يكبار اين پرده حركت نكند ، رشّ نور واقع نشود و نسبت ايمان منقطع گردد و يك مؤمن نباشد « 2 » . بيت : « 3 »
وگر بگذاردش پيوسته ساكن * نماند در جهان يك نفس مؤمن
لاجرم چنان بايد دانست كه رشّ نور واقع مىشود بر طباعى كه در ظلمت گرفتارند . هركس را كه نورى از آن رشّ رسيد از ظلمت كفر خلاص يافت ، و هركس را كه نرسيد دور باش « و من اخطاه » ، داغ « فقد ضلّ » بر ناصيهى جانش كشيد ؛ بر مثال زلفين كه اگر بر فشانده گردد ، تارهاى آن از هم شكافته آيد و تلألؤى رخسار از آن ميانها سر برزند . « 4 » بر هركه از آن تلألؤ چيزى ظاهر شود ، نقاب كفر زلف به نسبت با او كشف شده باشد و مشاهدهى رخسار ايمان « 5 » دست داده . و همچنانكه زلفين دلاويز را مشكين به واسطهى رنگ مىتوان گفت ، مشكين به سبب بوى « 6 » مىتوان خواند . پس در مطابقهء قهر و جلال حق و سلسلهى ممكنات با زلف - چنانچه ظلمت در مقابل رنگ است - ، توان گفت كه روايح نفحات ، « انّ لربكم فى ايّام دهركم نفحات » كه الطاف خفيّات است از او در عالم امكان ، و اسرار جمال در ضمن جلال بوى است ؛ چه طايفهاى گويند كه هر جلالى را جماليست ، و هر جمالى را جلالى . بيت :
هامش
( 1 ) . پا : از .
( 2 ) . پا : ( و يك مؤمن نباشد ) را ندارد .
( 3 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 4 ) . دا : سرزند .
( 5 ) . دا : ايمان رخسار .
( 6 ) . دا : موى .