مقدّس است ، آنچه گفتهاند كه « 1 » ( رباعى ) :
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من بر من و باقى همه اوست
در اين اشارت چون ختم سخن به ذكر وجود حقيقى و وجود اعتبارى رفت ، بىمناسبت نيفتاد كه در اشارت آينده استعاره كرده شود لفظ زلف را از براى وجود اعتبارى ، بلكه از براى سلسلهى موجودات اعتباريه . و سابقا اين لفظ از جهت جلال و قهر حق تعالى استعاره كرده بوديم ؛ و منعى نيست كه در يك لفظ به اعتبار اختلاف معانى و وجوه « 2 » مناسبات چند استعاره واقع شود . چنانچه آنجا در لفظ زلف نيز كه « 3 » سابقا به وجهى مستعار بود و اينجا به وجهى ديگر مستعار مىگردد . چنانچه « 4 » ناظم مىگويد ( بيت ) : « 5 »
[ زلف و كثرت ]
اشارت به زلف :
حديث زلف جانان بس دراز است * چه شايد گفت از آن ، كو جاى راز است
مراد از زلف ، وجود اعتبارى است كه وجه وجود حقيقى [ را ] بر اهل وهم و خيال مىپوشد . يا مراد سلسلهى ممكنات است از عقل اوّل تا جوهر انسان ؛ و وجه شبه ، ستر اين مراتب كثيره باشد وجود واحد را ، چنانچه زلف ، روى را ؛ و تعدّد و تعلّق مراتب مثل تعدّد و تعلّقى كه در تارهاى زلف است و سياهى كه در كثرت گويند مانند سياهى او ؛ و تمايز افراد و انواع و اجناس سلسلهى ممكنات ، چنانچه تمايز ميان هر دو تاره از زلف و ميان هر دو يا بعض از آن ؛ و جمله بودن اين موجودات و جمله بودن زلف ، در صورت كلاله ؛ دو شق بودن موجودات در مراتب -
هامش
( 1 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : وجود .
( 3 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 4 ) . دا : ( چنانچه ) را ندارد .
( 5 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .