رحمانى مىگويد : برو كه چون از بثّ نفسى گذشتى « 1 » رحمان است . قال - عمّ نواله - :
« يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً »
.
ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمانى مىنوازد
و از كار ساختن غمزه ، مراد كشتن است ، و اين مجازى است مشهور ؛ و چنانچه گفته شد ، مبادى تجلّيات جلالى ، مفنى است ؛ و مبادى تجلّى « 2 » جمالى ؛ - كه گه تعبير از آن به بوسه - ، رفته مبقى . بيت : « 3 »
از او يك غمزه و جان دادن از ما * وز او يك بوسه واستادن از ما
يعنى شعلهاى از تجلّيات جلالى در افناى سالك كافيست ، و يك لمعه از تجلّى جمالى در ابقاى او وافى . چه ظهور قيامت كه مستلزم فناى عام و بقاى خاص است ، به يك لمعه و يك نفخه مىشود كه به غمزه اشارت به سوى آن لمحه است و به بوسه عبارت از آن نفخه . قال تعالى :
« وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ »
. و قال - جلّ ذكره - :
« ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ ، »
و گوييا ناظم همين قصد داشته باشد ، كه مىگويد ( بيت « 4 » ) :
ز لمحٌ بالبصر شد حشر عالم * ز نفخ روح پيدا گشت آدم
تأمّل كردن در آنكه ، چه احاطهاى است حضرت الهى را بر استعدادات و استحقاقات ، و چه قدرتى از بثّ نفس رحمانى بر بخشيدن بقاى لايق ، پس از فناى لازم ، مستدعى آن است كه پيوسته در طلب فيض حقّ باشند ، و عيش جان خود بر آن مقصود « 5 » دانند - بر روش بسيارى از مردمان راه ، كه كار ايشان من اوله اين معنى است . چنانچه ناظم نظم « 6 » مىگويد :
چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند
و تمامتر آن است كه به نفس فيض نيز مقيّد نگردند كه از حضرت
هامش
( 1 ) . دا : نفس گذشته .
( 2 ) . دا : تجلّيات .
( 3 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 4 ) . پا : ( كه مىگويد بيت ) را ندارد .
( 5 ) . پا : مقصور .
( 6 ) . دا : ( ناظم نظم ) را ندارد .