متاعب « 1 » بر دل نيازمندان وارد مىشود كه هر دلى از آن به سرّ خود ميخانهاى است ( بيت ) : « 2 »
ز غمزه مىدهد هستى به غارت * به بوسه مىكند بازش عمارت
يا به غمزه - چنانچه در اين بيت مراد است « 3 » - ، نورى سوزنده باشد كه چون متكرر مىشود آن را طوالع « 4 » مىخوانند ؛ و چون به نهايت خود مىرسد ، تجلّيات جلال مىشود . و اين نور است كه هستى مريد مىسوزد و حجاب خودى او به تاراج مىدهد ؛ و در مقابل اين نور سوزنده ، لذّت قرب حق به مذاق جانش مىرسد و زندگى از سر مىگيرد . پس به بوسه مراد لذّت قرب حق بود :
به غمزه چشم او دل مىربايد * به عشوه لعل او جان مىفزايد
سلب قلب ، جذبه است ؛ و سلب عقل ، جنون . دل درويش مسلوب به آن طوالع انوار مىشود كه از مقتضاى « 5 » احاطهى حق تعالى ، مناسب استعداد درويش صاحب دل ، فايض است ؛ و از بثّ نفس رحمانى در پى آن طوامع ، لوايحى سانح است كه منير « 6 » است ؛ به آنكه ترقّى جان به عالم تجرّد خود از تنزّل او به تعلقات بدنيه ازين عمر حاصل مىشود ، چه نور آن طوالع ، است كه تعلّقات مىسوزد . پس طوالع غمزه باشد ؛ و لوائح ، عشوه . بيت : « 7 »
چو از چشم و لبش خواهم كنارى * مر اين گويد كه نه آن گويد آرى
چه سالك مىخواهد كه از قيد استعداد و استحقاقى كه به احاطهى حق تعالى منوط است ، بيرون آيد ، و از بند اضافهى وجود امكانى برهد . لسان احاطه مىگويد كه : مرو كه راه به اطلاق ندارى . قال - جلّ جلاله - :
« يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ »
، و لسان بثّ نفس
هامش
( 1 ) . پا : متاعبت .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( است ) را ندارد .
( 4 ) . پا : لوامع .
( 5 ) . پا : مقتضى .
( 6 ) . دا : مشير .
( 7 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .