قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ . »
اى تبت من طلب التجلّى فانّه لا اطيقه او أدر لي هذا الرّاح فانّى لا اصبر على الافاقة و تبت ممّا صحبت مدّة عمرى ؛ اين بود محصول اشارت مصراع اوّل . و حاصل اشارت مصرع دوم آن است كه در بثّ نفس رحمانى چنان واقع شده است كه ابدان چون شاهد بازارى از حواس پوشيده نيست ، و ارواح چون دلبر خانگى از حواس غايب است ؛ و اين پوشيدگى در ارواح و پيدايى در ابدان ، و تمايز بين الارواح و الابدان در وجود خارجى مىشود كه آن « 1 » از لوازم بثّ نفس رحمانى است . و مىتوان گفت كه از جانها - كه در اين مصرع فرموده - ، مراد جانهاى اولياست كه سرّ آنها به مقتضاى : « اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم سوائى » ، خلايق نمىشناسند . پس از مدارك اوهام مردم مستورند . اگر بر اين نسق كه در اين بيت واقع شد ، هر بيتى شرح يابد ، كتاب مطوّل شود ، و در طباع اهل اين « 2 » روزگار تحمّل تطويل نيست . پس به ملاحظهى رغبات در هر بيتى نكته مىگزارد ، و تعمّق سخن « 3 » به اهل آن باز مىگذارد :
ز چشمش خونِ ما در جوش دايم * ز لعلش جانِ ما مدهوش دايم
خون در جوش از آن است كه به مقتضاى احاطهى او به استحقاقات چنان كه بعضى را شراب بقا مىچشاند ، « 4 » شايد كه بعضى را شربت فنا بچشاند ؛ و جان مدهوش از آنكه در بثّ نفس رحمانى ، اشيا در آنى صد هزار باقىاند و صد هزار فانى . ( بيت ) :
ز چشم او همه دلها جگر خوار * لب لعلش شفاى جان بيمار
مكابدهى قلوب اهل اللّه به ملاحظهى احاطهى علم اوست ، و سقامت ارواح طالبان را صحّت و استقامت از مشاهدهى شهود او ( بيت ) : « 5 »
به چشمش گرچه عالم در نيايد * لبش هر ساعتى لطفى نمايد
هامش
( 1 ) . دا : از .
( 2 ) . پا : ( اين ) را ندارد .
( 3 ) . پا : ( سخن ) را ندارد .
( 4 ) . دا : بچشاند .
( 5 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .