اولى آن است كه مسموعات - كه الفاظاند - ، چون محسوساتاند ، موضوع از براى محسوسات باشند . و از اين جهت ناظم - قدّس « 1 » سرّه - مىگويد ( بيت : ) « 2 »
چو محسوسند اين الفاظ مسموع * نخست از بهر محسوسند موضوع
چه معانى معقوله حدّى و كنارى ندارد تا به الفاظ و حروف به غايات آن توان رسيد . لاجرم مىگويد :
ندارد عالم معنى نهايت * كجا بيند مر او را لفظ ، غايت ؟
هر آن معنى كه شد از ذوق پيدا * كجا تعبير لفظى يابد او را ؟
پس وظيفه آن بود كه مثالى چند از صور محسوسات بياورند « 3 » ، و معانى را از باب تشبيه به آنها به حدّ تفهيم رسانند . چنانچه نظم ناظم بر آن واقع است ، كه ( بيت : ) « 4 »
چو اهل دل كند تفسير معنى * به مانندى كند تعبير معنى
كه محسوسات از آن عالم چو سايه است * كه اين چون طفل و آن مانند دايه است
دايه داشتن معانى از ناظم اشعار دارد بر آنكه معقولات ، محسوسات مىپرورد ، و معانى ؛ الفاظ را . اگرچه ايهام عكس نيز در نظم هست . پس اوّل لفظ دال « 5 » را در ما وضع له استعمال بايد كرد ، و چون معنى لفظ محسوس بود به لوازمى كه دارد ، شبهات « 6 » بسيار در ذهن درآيند و تربيت و تقويت آن محسوس در وجوه تشبهات معقول به « 7 » بنمايند ، نه آنكه لفظ در ما وضع له استعمال نيابد . و بر سبيل تأويل ، مثل رخ و زلف گفته شود و قصد معانى گفته آيد « 8 » ، نه بر طريق تشبيه ، بلكه به قصد آنكه لفظ احتمال آن معانى دارد كه آن زمان مثلا مدلول رخ و زلف نزد هركس به احتمال . چيزى ديگر شود . و عامّه را فهم معانى چون نه به واسطهى تشبيه بود ميسّر نگردد ، بلكه نزد هركس آن لفظ را به نسبت با آن معنى كه
هامش
( 1 ) . دا : ( قدّس سرّه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . دا : بيارند .
( 4 ) . پا : ( كه بيت ) را ندارد .
( 5 ) . دا : ( لفظ دال ) را ندارد .
( 6 ) . دا : مشبهات .
( 7 ) . پا : ( در . . . به ) را ندارد .
( 8 ) . دا : شود .