سخن ناظم نيك مفهوم گردد . اين طايفه برآنند كه اعيان ممكنات عالم ، همه عكوس و ظلال اسما و صفات واجبند - عمّ فيضه - ؛ و چون چنين باشد ، هرآينه ازاينرو همه مجازيات چون حقيقيات مستحسن به جاى خود واقع بود ؛ چنانچه در رخسار صاحب جمال زلف و خال و خطّ و ابرو . و همه درمىيابد كه اگر يكى از آنها نباشد كار آن هيئت راست نيايد .
پس اعيان عالم بر اين منوال كه هستند چنين درخور است و در هيچ چيز نقصى نيست ، تا در مجازيات و ذكر و استماع آن توان گفت كه عيبى هست . و چنانچه در جهان اسما و صفات همهى اسما و صفات واجبالاعتبارند ، در اين جهان كه جلوهگاه ممكنات و اعيان است ، اين صورتها كه واقع است همه لايق به اظهارند مثل صورتهايى كه در رخسار صاحب جمال همه به كار است . چه اگر در چمن روى نگارى ، نرگسان چشم پرحال باشد ، و برگ سبز سوسن ابرو و ريحان خطّ و بنفشهى خال نباشد ، توان گفت كه زشتى هست و زيبايى نيست . و چون مقرّر شد كه همه چيز كه در عالم نموده است ، چنين مىبايست كه بوده است ، مىخواهد كه بگويد كه هر عينى از اعيان عالم در نظر عارف مثالى است كه اقامت يافته است از براى دلالت بر حال تجلّيى از تجلّيات اسما و صفات الهى ؛ كه چنانچه از دالّ ، مدلول معلوم مىشود . از اين مثال حال آن تجلّى معلوم مىگردد كه اين مثال نسبت به آن دارد . مثلا در چشم توان گفت كه مثال احاطهى حق تعالى است بر استعداد اعيان علميّه و استحقاق مظاهر عينيّه ، و در لب توان گفت كه مثال آن مرتبه است كه ظهور نفس رحمانى در او واقع مىشود . و سر زلف گوييم مثال اسرار تجلّى جلال است ؛ و خط مثال لطائف تجلّى جمال . و خال نكتهى ظهور تجلّى . و از اين مقدّمات انتاج يابد مقصود ناظم ، كه گفت ( بيت : ) « 1 »
تجلّى گه جمال و گه جلال است * رخ و زلف آن معانى را مثال است
هامش
( 1 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .