برو يك نقطهى آتش بگردان * كه بينى دايره از سرعت آن
يكى گر در شمار آيد به ناچار * نگردد واحد از اعداد بسيار
حديث ما سوى اللّه را رها كن * به عقل خويش اين را زان جدا كن
چه شك دارى در آن كاين چون خيال است * چو با وحدت دويى عين محال است
عدم مانند هستى بود يكتا * همه كثرت ز نسبت گشت پيدا
ظهور اختلاف و كثرت شان * شده پيدا ز بوقلمون امكان
وجود هر يكى چون بود واحد * به وحدانيّت حق گشت شاهد
چون گفته شد كه ممكنات ، دلايل وجود حقّ واحدند ، كه از وحدت همه مصنوعى ، دلالتى بر وحدت صانع حاصل است ؛ هرآينه در مصنوعات نظر واقع مىشود ، و در اين نظر اگر بر زبان طايفهاى از ارباب صورت ، ذكر مجازيات رود ، دور نيست . ليكن مستبعد نمايد كه ارباب معنى را آنها بر زبان آيد و آن زمان نيز بر آن حالت فزايند و تواجد نمايند .
پس جاى استفسار باشد كه آيا مقصود ايشان از آن مجازيات ، مدلولاتى است كه اهل صورت فهم مىكنند ؛ يا چون ايشان اهل معنىاند ، از ذكر و استماع آنها مدلولات ديگر قصد كردهاند ؟ ناظم نظم سؤال و جواب مىكند و مىگويد :
[ زبان رمزى عرفا ]
سؤال :
چه خواهد اهل معنى زان عبارت * كه سوى چشم و لب دارد اشارت ؟
چه جويد از سر زلف و خط و خال * كسى كاندر مقامات است و احوال ؟
جواب :
هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خال و خط و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
در اين جواب ، اوّلا اين مقدّمه كه گفته مىشود معلوم بايد كرد تا