تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
است . اين‌قدر هست كه بر سبيل مجاز بر اين معدوم كه عالم است ، موجود اطلاق مىكنند . چنانچه به حسب حقيقت موجود بر خداى اطلاق يابد ، و اطلاق موجود بر عالم على سبيل المجاز از آن واقع مىشود كه دايم با تعقل موجود ، معدوم در تعقّل مىآيد . پس از آن هست ثابت در هستى ، اين نيست ثابت در نيستى ، دايم باقى باشد ، و اين است معنى ؛ « الباقى باق لم يزل و الفانى فان لا يزال » كه صوفيّه‌ى موحّده گويند . پس اگر حكم بر وجود موجود رود ، موجود حقيقى خداست ، و اگر حكم بر عدم معدوم رود ، معدوم حقيقى عالم است . لاجرم نزد طايفه ، چون حكم بر وجود عالم كنند ، گويند اسمى است بىمسمّا ؛ و موصوف به وجود جز خداى تعالى نيست . چنانچه ناظم - قدّس سرّه « 1 » - گويد :
همه آن است و اين مانند عنقاست * جز از حق جمله اسمى « 2 » بىمسمّاست عدم موجود گردد ، اين محال است * وجود از روى هستى لا يزال است
مراد ناظم از عدم در مصرع اوّل عين عالم است ، و مقصود او از وجود در مصرع ثانى ، ذات حق سبحانه « 3 » تعالى ( بيت « 4 » ) :
نه آن اين گردد و نه اين شود آن * همه اشكال گردد بر تو آسان
چون قلب حقايق محال است نه عدم وجود شود و نه وجود عدم . نه ممكن ، واجب گردد ؛ و نه واجب ، ممكن . پس حكم بر وجود ممكن نكن كه روشن شد كه معدوم است ، و حكم به وجود واجب كن كه پيدا گشت كه موجود است . و وجود عالم اعتبارى دان كه ممكن الذّات است ؛ وجود خداى ، حقيقى كه واجب الذّات است . و اين هنگام ، مسئله‌ى مشكل تميز ميان قديم و محدث و فرق ميان خداى و عالم آسان شده باشد ، اگرچه « يسير على من يسره اللّه عليه » . و در تمامى تميز مسئله‌ى فرق ميان قديم كه خداى است و محدث كه عالم است ، ناظم مثال نقطه‌ى گردان آتش مىآورد و تخيّل دايره از آن ، تا قياس رود كه حق تعالى به
هامش
( 1 ) . دا : ( قدّس سرّه ) را ندارد . ( 2 ) . دا : اسم . ( 3 ) . پا : ( سبحانه ) را ندارد . ( 4 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .