حقيقت وجود دارد ، و عالم وجود جز به اعتبار ندارد ؛ چه حق به حقيقت موجود است ، و ما سوى الحق ، معدوم . و اسماء ما سوى را مسمّاى به حقيقت جدا از حق نيست ، و حق واحد به اسامى بسيار ذكر يافته است ، و مراتب عالم اعتبار افتاده ، و كثرات « 1 » متوهّم گشته . و لا بد چون واحدى را مكرّرا « 2 » ذكر كنند ، كثير نمايد و كثرت نباشد الّا به اعتبار ؛ و آنچه به حقيقت مذكور بود واحد باشد و بس . و منشأ اعتبار كثرات عالم ، در عين واحد حق ، اعتبار يك نيستى است در مقابل يك هستى ؛ و آن زمان فرض كردن كه ميان اين هستى و نيستى علاقهاى است ، به آنكه عكس آن هستى بر اين نيستى مىافتد على الدّوام ، و صورت آن هستى در اين نيستى مشاهده مىافتد مادام ؛ چنانچه عكس از آفتاب در آب و صورت از ذى صورت در آينه ؛ و نه يكبار اين قضيّه واقع است ، بلكه به علاقهى مذكوره هر نفس اين حال متجدّد مىشود ؛ و هرآينه به اعتبار تجدّد احوال صورت انعكاس اوّل بارى شمرده مىشود و دوم بارى دگر و سيوم بارى دگر و على هذا صور كثيره و انعكاسات بىنهايت مخيّل مىگردد ؛ هربار به علاقهى خاصّه مبتنى بر آن علاقهى دايمى . و اين علاقههاست كه ميان وجود و عدم پيوسته واقع است ، كه محقّقان صوفيّه آن را نسب مىخوانند ، و آن علاقهى دايمى است كه آن را امكان مىنامند . هر اختلاف ظهور و كثرت احوال كه هست از آن علاقهى امكان است و علاقههاى نسب مختلفه رنگارنگ كه همه از آن برخاسته است . و در ظهور هر يكى فايدهى عظمى آن است كه به وحدت آن صورت و انعكاس كه از هستى در نيستى نمايش كرده ، وحدت صاحب عكس و صورت معاين مىشود و مشاهده مىگردد ، كسى را كه معاينه و مشاهده دست داده است . و مجموع آنچه ما گفتيم اين است كه در اين ابيات ناظم نظم كرده است ( بيت « 3 » ) :
جهان خود جمله امر اعتبارى است * چو آن يك نقطه كاندر دور سارى است
هامش
( 1 ) . دا : متوهيم .
( 2 ) . دا : مكرر .
( 3 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .