ذوق عاشقان ، وجه باقى معشوق لم يزل و لا يزال كه واجب الوجود مطلق است ، در تجلّى است ؛ و با اين تجلّى ، ظهور چيزى ديگر ممتنع است ، زيرا كه اين متجلّى قاهر است و سبحات نور او مجال ظهور غير نمىدهد فى نفس الامر ؛ اگرچه به اعتبار گفته شود كه جز او وجودى دارد . و اگر صاحب ذوقى تأمّل كند در اين كلمات قرآنى و بيّنات فرقانى كه مىآيد ، به يقين بداند كه آنچه در ذوق عاشقان درآمده « 1 » با نور حق كه واجبالوجودش خوانى ، ظلمت غير كه ممكنالوجودش « 2 » دانى ، مجال گنجايى ندارد ، حق است . قال تعالى :
« هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ ، قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى قُلْ لا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّنِي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ »
، اين است سرّ افراد قدم از حدوث ، على سبيل الاجمال و التفاصيل . و امّا على طريق تفصيل من التفاصيل ، نظر در آيت هويّت بايد كرد كه مىفرمايد - عزّ من قائل - :
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
، اى بكل شىء من اسمائه و صفاته و شئوناته و النّسب و الاضافات و المسماة بآياته . و بعد از اين سخنان كه گفته شد ، غالبا طلب مقصود را شبههاى در جواب صواب ناظم نباشد ، كه مىگويد :
جواب :
قديم و مُحدَث از هم چون جدا نيست * كه از هستى است باقى دايما نيست
يعنى بر وجهى كه سابق شد ، چون قديم بالذّات خداست ، و آن است كه هست ، و محدث ، عالم است و اين است كه نيست ؛ آن يكى موجود حقيقى و اين يكى موجود اعتبارى ، پس چگونه تفرقه نباشد ميان قديم و محدث ، و خداوند « 3 » و عالم ؟ و محدث كه عالم است ، حقيقت او عدم است ، متعقّل به واسطهى قديم كه خداست ، و حقيقت او وجود
هامش
( 1 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( خوانى . . . الوجودش ) را ندارد .
( 3 ) . دا : و خداو .