[ حدوث و قدم ]
سؤال :
قديم و مُحدَث از هم چون جدا شد * كه اين عالم شد ، آن ديگر خدا شد ؟
مراد از قديم ، اينجا حقيقتى است كه وجود او از غير نباشد ؛ و مقصود از محدث ، حقيقتى كه وجود او از غير بود . اوّل كه واجب الوجود است نام او خداى است ، و دوم كه ممكن الوجود است ، نام او عالم . امّا در ميان اين دو حقيقت هميشه تمايز ثابت است ، چه واجب الوجود هميشه موجود است به اتفاق ناقلان و عاقلان و عارفان و عاشقان ؛ و ممكن الوجود هميشه در اعتقاد بعض ناقلان و نظر بعض عاقلان و كشف تمام عارفان و ذوق جميع عاشقان ، معدوم است . امّا در اعتقاد بعض ناقلان از جهت قول پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله « 1 » و سلّم - كه فرموده است :
« اصدق كلمة قالها العرب قول لبيد : ألا كل شىء ما خلا اللّه باطلا » . و مراد از باطل اينجا نه عبث است ، چه در قرآن وارد شده است كه :
« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا »
. پس مراد عدم باشد ، و اين ناقل اعتبار و معنى ثبوت مىكند كه از لفظ باطل كه اسم فاعل است مستفاد است ، نه ارتكاب مجاز به قرينهى صارفه ، تا نكتهى تحقق به ميان آورد و گويد كه اسم فاعل در موضع فعل مستقبل از جهت تنبيه به تحقّق زوال وجود اشيا فى المآل واقع است . و امّا در نظر بعض عاقلان از آن جهت ممكن الوجود ، معدوم است ، كه در ادراك تا وجودى درمىيابد ، به وجود بود . و اوّل كه وجود است و اصل ، متحقّق لذاته بود ، و ثانى كه عدم است و فرع ، متحقق لغيره ؛ و اين متحقّق است كه آن را ممكن الوجود مىگويند . پس ممكن الوجود ، عدم باشد ، و واجب الوجود ، وجود . و در كشف عارفان ، امكان چون امرى است نسبى ، و ممكن به واسطهى اين ، نسبت ثابت و نسبت فى الحقيقة وجود ندارد ، پس ثابت به واسطهى او نيز فى الحقيقة موجود نباشد . و در
هامش
( 1 ) . پا : ( و آله ) را ندارد .