سراپاى او ادراك باشد و ادراك نباشد ، لازم نيايد . و چون سراپاى [ او غرق ] ادراك است و مشاهدهى لقا مىكند ، مىتوان گفت كه وجه « 1 » وحدت بىملاحظهى جهت كثرت در نظر دارد ، و از آن وجه لذّتى كه با او مىرسد ، شرابى است كه كاسهى او همان وجه باقى است . ناظم از اين گفت :
چو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى
از اين معنى كه كاسهى شراب تجلّى « لقاهم » وجه بقا باشد ، موافق مطلع قصيدهى « ابن فارض » است - قدّس سرّه « 2 » - [ كه ] مىگويد ، شعر :
سقتنى « 3 » حميا الحب راحة مقلتى * و كأسى محيّا من عن الحسن جلّت
صاحب مشاهده كه به مشهد اين وصل رسيد و هجران به قطع انجاميد ، زبان « 4 » وقت او اينهمه شكر ادا مىكند كه : « الحمد للّه الّذى اذهب عنّا الحزن انّ ربّنا لغفور شكور » . ليكن غمى ديگر روى مىنمايد كه مبادا چهرهى اين لذّت وقتى از اوقات در پردهى توارى ماند ، فرياد مىكند . و چنانچه ناظم گفت ، مىگويد ، بيت : « 5 »
پىِ هر مستيى « 6 » باشد خمارى * در اين انديشه دل خون گشت بارى
چون گذشت كه ما سوى اللّه از نظر صاحب مشاهده مرتفع مىشود ، اين سخن مستلزم آن است كه اثبات ما سوى كرده باشند ، و حقيقت واجب از حقيقت ممكن در ديدهى ادراك ممتاز گشته باشد . با آنكه از سخنان طايفه در سرّ توحيد آن مستفاد مىشود كه جز وجود نيست ، جاى سؤال است كه در تمايز با وجود ، وحدت امر بر چه وجه متصوّر است ، تا متفرّع بر آن تمايز گويند كه مشاهدهى اللّه واقع شد و ما سوى اللّه از نظر مرتفع گشت ؛ پس سؤال مىرود و مىگويد :
هامش
( 1 ) . دا : وجه .
( 2 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 3 ) . دا : ستقتتى .
( 4 ) . پا : زبان .
( 5 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 6 ) . دا : مستى .