جهت از نسب و اضافات اعتبار مىيابد ، و از نظر ايشان تعيّن و نسب و اضافات مرتفع است . پس جهت چگونه تواند بود ، و در نظر بىجهت ، به سوى منظور مطلق ، لذتى است كه تعبير از آن نتوان كرد . تا ناظم مىگويد ( بيت « 1 » ) :
[ شراب طهور ]
دو عالم را همه برهم زنى تو * ندانم تا چه مستىها كنى تو
و آن مستى هرآينه از شراب تجلّى بود كه ساقى آن خداى باقى است . قال تعالى :
« وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً »
. ببين كه ناظم - قدّس سرّه - چه خوش گفت : « 2 »
سَقهُم « 3 » رَبُّهُم چبود بينديش * طهورا چيست ؟ صافى گشتن از خويش
زهى شربت ، زهى لذّت ، زهى ذوق * زهى دولت ، زهى حيرت ، زهى شوق
خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنىّ مطلق و درويش باشيم
نه تن ، نه عقل ، نه دعوى ، نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
بهشت و حور و خلد اينجا چه سنجد ؟ * كه بيگانه در اين خلوت نگنجد
از آنچه گذشت معلوم مىگردد كه مراد ناظم آن است كه چون تعيّن خود از نظر ناظر مرتفع شود ، صفات او همه مسلوب بود ، بلكه همهى تعيّنات عالم كثرت ؛ و آنجا نور وحدت متجلّى باشد . و ناظر اين تجلّى ، يابندهى تجلّى بود ، و يابندهى ما سوى اللّه نبود ، و اين است حقيقت لقا و غنا . و فقرى « 4 » كه ناظم باهم اينجا در وصف صاحب مشاهده جمع كرده اشارت است به آنچه يكى از طايفه گفته است كه : « الفقر احتياج ذاتى و فيه استغناء تامّ » ، تا اشارت بود با آنكه معاملهى او در اين شهود به نور واجب به سرّ « بى يسمع و بى يبصر » واقع است ، و ازاينرو غنى مطلق است ، و نسبت امكانى نيز باقى است ، اگرچه در نظر نيست ؛ و از اين جهت درويش است . و چون تعيّن جزيى او از نظر برخاسته است ، ادراك جزيى كه تابع تعيّن جزيى است ، نيز مرتفع بود تا تناقض ميان آنكه
هامش
( 1 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 2 ) . دا : چه گفته .
( 3 ) . دا : سقيهم .
( 4 ) . دا : فقر .