رود . و بر تلو اين تنبيه ناظم مىگويد ( بيت ) :
[ قيامت به ظهور آمدن باطن ]
همه اخلاق تو در عالمِ جان * گهى انوار گردد گاه نيران
مىتواند بود كه از اين انوار و نيران ، خيرات و شرور ممثله قصد كرده باشد در نفوس انسانيّه . و به اين معنى اثبات بدن لازم نباشد ، و مذهب او مذهب حكيم بود . و مىشايد كه مراد آن بود كه آنچه در نفوس و ارواح ادّخار يافته است از ملكات حسنه و قبيحه به تعلّقى - چنانچه در انديشهى محبت از زوجين مفروض گشت - ، انوار و نيران محسوسه گردد .
و آن انوار و نيران را ناچار محالّى ببايد كه جواهر و اجسام مناسبه باشد ، و در آن عالم كه اعراض ، اجسام و اشخاص شود ، و بعض نفوس و ارواح با آنكه تعلّق به ابدان مادّيه يا ابدان مكتسبه دارند ، از قيود نسب و اضافات بيرون آمدهاند ، نه چنانچه اين عالم كه در او مقيّد نسب و اضافاتاند . قال تعالى :
« فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ » .
لاجرم آن بعض را تعيّن خود از نظر غايب شده به حيثيتى كه گويا در نظر ايشان همهى تعيّنات از عين هستى واحد ارتفاع يافته است . پس هستند در آن نظر و نه مقيدند به تعيّن خود و صفات تعيّن . و از اينجا توان گفت كه سراپاى ايشان دل گشته ، و اين حالت كه قوّتها همه يكى شود و تمايز ميان ايشان نماند ، تا همگى شخص ادراك شود ، بىرفع تعيّن خود از نظر ، سنت نيست . پس لطف الهى از براى مشاهدهى لقا ، به عطاى حالتى چنين ، ايشان را دستگيرى مىفرمايد ، و بىايشان در ايشان حق تعالى تجلّى مىكند . چنانچه در اين ابيات كه مىآيد ، ناظم قدّس سرّه « 1 » نظم داده است :
تعيّن مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى
بود پاى و سر و چشم تو چون دل * شود صافى ز ظلمت صورت گل
كند از نور حق بر خود تجلّى * ببينى بىجهت حق را تعالى
هامش
( 1 ) . پا : ( نظم ) را ندارد .