به خير ، و اگر ملكات نقايص بود مسمّى به شرّ . و در جواب كسى كه گويد كه ظهور اين ملكات بهيكبار از نفوس ، چون مفروض در حالت قطع تعلّق نفوس است ، مستلزم آن است كه حشر جان باشد و حشر تن نباشد .
چنانچه ناظم - قدّس سرّه « 1 » - مىگويد :
[ بدن مثالى يا جسم اثيرى ]
تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد از او چون آب ، صورت
و از اين جواب معلوم شد كه ناظم به حشر تن قايل است ، امّا از كيفيّت صفا كه در او گفت . به تلويح مىتوان دانست كه او ميل به اثبات بدن مكتسب دارد كه آن صورتى مثالى باشد نه مادّى ؛ و در او نفس با ملكات نمايش داشته باشد ، چنانچه صورت در آب . اگرچه مىتوان گفت كه چرا نشايد كه از رفع كدورت نه آن خواسته باشد كه مادّيت مرتفع بود ، بلكه مراد آن بود كه لطافتى در موادّ بدن حاصل شده باشد مناسب عالم آخرت ، كه هرچه در نفس مدّخر بود ، به واسطهى تعلق نفس به آن بدن لطيف ، در او همه ظاهر شود ، چنانچه صورت شمس كه در آب صافى يا آنكه مادّى است مىنمايد ، به هر هيئت و صفت كه دارد ؛ كه اگر آفتاب منكسف است با كسوف مىنمايد و اگر منكشف است به انجلا مىنمايد .
و چنانچه اينجا حلول نيست و نمايش هست به واسطهى تقابل ، آنجا نيز حلول نباشد ؛ و ملكات نفس در بدن لطيف ظاهر باشد ، به سبب تعلّق نفس با بدن كرّتى ديگر به جاى تقابل شمس با آب صافى ، و اللّه اعلم بعقائد المسلمين . و در تأكيد ما سبق مىگويد ( بيت « 2 » ) :
همه پيدا شود آنجا ضماير * فروخوان آيهى « تُبْلَى السَّرائِرُ »
از قرائت آيت مذكوره ، غرض اقامت دليلى نقلى است مطابق آنچه ذكر كرد از تنبيه عقلى در ادّخار ملكات نفس در اين نشئه و اظهار مدّخرات او در آن نشئه . و آيت مذكوره در قرآن مجيد از تتمهى قولى است كه در تقرير حشر و نشر وارد شده است ، و هو هذا ، قال تبارك و
هامش
( 1 ) . دا : ( چنانچه ناظم قدّس سرّه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .