تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
چگونه در اضطراب نيفتد كه كوه گران از تاب آن روز چنان مىشود كه پشم شيده . قال اللّه تعالى :
« يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ » .
( بيت ) :
هر آنچه « 1 » گردد اندر حشر پيدا * ز تو در نزع مىگردد هويدا تن تو چون زمين ، سر آسمان است * حواست انجم و خورشيد جان است چو كوه است استخوانهايى كه سخت است * نباتت موى و اطرافت درخت است تنت در وقت مردن از ندامت * بلرزد چون زمين روز قيامت دماغ آشفته و جان تيره گردد * حواست همچو انجم خيره گردد مسامت گردد از خوى همچو دريا * تو در وى غرقه گشته بىسروپا شود از جان‌كنش اى مرد مسكين * ز سستى استخوانها پشم رنگين به هم پيچيده گردد ساق با ساق * همه جفتى شود از جفت خود طاق چو روح از تن به كلّيت جدا شد * زمينت قاع صفصف لا ترى شد بدين منوال باشد حال عالم * كه تو در خويش مىبينى در آن دم
جهان و انسان هيچ يك از مرگ نرسته‌اند ، پس آدميان دل در چه بسته‌اند ؟ چون حال مجموع كائنات « 2 » در فنا و زوال بر يك « 3 » وتيره افتاد ، چنانچه موتى « 4 » كه به جزو راه مىيافت به كل راه مىيابد ، مقرّر باشد كه حقيقت بقا حق را ثابت بود و بس . بلكه بقاى دايم عين حق بود كه اگر امرى زايد بر ذات تصوّر افتد مغاير او از همه وجهى ، آن مغايرت من كل الوجوه در توحيد قدم قادح بود . و نيز فرقى ميان وجود و بقا در اين حقيقت نيست . و همچنين من حيث المعاينه هيچ فرقى ميان وجود و موجود اينجا نه ؛ پس لازم آيد كه بقا و باقى نيز در اين مشهد يكى باشد . گوييا ناظم - قدّس سرّه « 5 » - به اين ملاحظه مىگويد :
بقا حق است و باقى جمله فانى است * بيانش جمله در سبع المثانى است
و مراد از سبع المثانى قرآن است ، و از جمله‌ى آيات قرآن مجيد و
هامش
( 1 ) . دا : آنج . ( 2 ) . دا : ممكنات . ( 3 ) . دا : ( و ) را ندارد . ( 4 ) . پا : مولى . ( 5 ) . دا : ( قدس سره ) را ندارد .