اضافهى فعل به سوى خود قطع كنند ؛ چنانچه بىاختيار هيچ فعل به سوى مردگان اضافه ندارد . و مدت اضطرارى او آن است كه حق تعالى كه فاعل مختار است ، آلات تصرّف روح او قطع كند ، و روح را از بدن به قطع تعلّق مفارقت دهد . و آن آلات قوّتهايى مىباشد كه در جسم آدمى موجودند ، و به اجل او مفقود مىگردند . معلوم شد كه آن سه مرگ كه به سوى آدمى اضافه مىتوان يافت كدامهاست ؟ و چون مرگ ، زندگى [ را در ] مقابل دارد ، در برابر سه نوع موت ، سه نوع حيات در تصوّر توان آورد . چنانچه ناظم مىگويد « 1 » ( بيت « 2 » ) :
چو مرگ و زندگى باشد مقابل * سه نوع آيد « 3 » حياتش در سه منزل
در برابر موت اوّل كه انسان را به حسب ذات هر لحظه واقع است ، حيات او آن باشد كه جوهر ذات او با اعراضى كه متجدّد مىشود ، هر لحظه تجدّد يابد . و در برابر موت دوّم كه موت اختيارى است ، حيات او آن بود كه به انقطاع تصرّف او در رسوم اين عالم ، ديدهى دلش به سوى عالم غيب گشاده گردد ، و آگاهى تمام از جامعيت اسماى الهى حاصل كند ، و حقيقت زندگى خود اين آگاهى است . و در برابر موت سيّوم ، حياتى است كه مردگان را كه زنده كنند ، به آن حيات برسند ؛ حيات آخرت كه هرگز آخر نشود . از اين سه گونه موت كه گفته شد ، موت اختيارى مخصوص به آدمى است ، كه جهان با قطع نظر از آنكه انسان [ را ] جزو او [ محسوب ] دارند آن ندارد ، زيرا كه جمادات و نباتات خود اختيار ندارند تا موت اختيارى در شأن ايشان تواند بود . و حيوانات عقل ندارند كه نظر به غايت شريف كه علم به جامعيّت اسمايى است ، اين موت اختيار كنند .
و امّا جنّيان موت اختيار نمىكنند ، چه سنّت الهى نيست كه ايشان از جمع اسماى الهى آگاهى يابند و در شأن جنّ ، حق تعالى فرموده است كه :
« ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ
هامش
( 1 ) . دا : گويد .
( 2 ) . دا : ( بيت ) را ندارد .
( 3 ) . دا : آمد .