وجود ، آن جزو دان كز كل فزون است * كه موجود است كل وين باژگون است
حاصلا مذهب ناظم بر آن است كه جز وجود در خارج تحقّق ندارد ، و او واحد حقيقى ؛ است و امور متكثّره ، به اعتبار تكرار او در مراتب نام موجوديّت مىپذيرد . پس هرجا كه كلّى مفروض افتد از يك چيز مكرّر در تصوّر آمده باشد كه آن يك چيز وجود است . اينقدر باشد كه از جهت تكرار مكرّر در هر صورتى جزوى ، موجود به حسب اعتبار ملحوظ افتد ، تا كلّ از اجزا متحصل شود . و چون كلّى كه متحصّل شد ، به اعتبار حصول نيافته است الّا از يك چيز مكرّر كه آن وجود است ، توان گفت كه آن وجود جزو او بود ؛ چه تحصّل كل از جزو است « 1 » ، و تحصّل از وجود شد . و اين جزو از كل معتبرات « 2 » كه موجودش مىخوانى البتّه زايد است ، چه او در كل موجود جزو مكرّر است و على حدّه متعيّن ، و در هر كلّى از كلّات جزو مكرّر ، و جزويّتش در او منحصر ، نه فزون از او ، و از همه بر سر آمده . و همهى موجود كه كل است به نسبت با او ، و او جزو مكرّر ، چون از اعتبار تكرار او سمت موجوديّت اعتبارى يافته است ، به حقيقت نه متحقق باشد ، بلكه قضيّه برعكس بود كه او كه جزو موجود اعتبارى است ، موجود بود ، و موجود اعتبارى نه موجود . و اگر گويند كه ، چگونه وجود كه واحد است ، از موجود كه « 3 » كثير است ، زايد بود ، كه زيادتى اينجا از كثرت متصوّر است ، و كثرت موجود راست نه وجود را ؟ ؛ جواب سؤال مقدّر مىفرمايد كه :
[ وحدت و كثرت ]
بود موجود را كثرت برونى * كه او وحدت ندارد جز درونى
يعنى كثرت ظاهر موجود ، سبب زيادتى او بر وجود نمىشود ، كه اگر تعمّق مىكنند ، خود موجود به حسب باطن ، جز « 4 » وحدت ندارد ؛ چه يك چيز بود كه به تكرار ، نام او اجزا شد ، و از اجزا ، كل كه موجود است ، متحصّل گشت . پس به حقيقت ، كثرت از اعتبار تكرار جزويّت ناشى است
هامش
( 1 ) . دا : جزوى است .
( 2 ) . دا : معتبرات .
( 3 ) . دا : ( گويند . . . كه ) را ندارد .
( 4 ) . دا : ضدّ .