« گر از تو به تو در نگريزم چه كنم ، * پيش كه روم قصّه به دست كه دهم ؟ »
اكنون ببايد دانست كه اعتقاد صحيح آن است كه افعال واقعه ، از حق تعالى صادر است ، و ما را جز قوّت اكتسابى در آن نبخشيده است . و ازآنرو كه اين افعال از حق صدور مىيابد ، حقّ است ، يعنى نه باطل است ؛ و آنجا كه منهى است ما را كسب آن باطل است . و پس در صورت منهى ، چون مكتسب ما شود ، حق باشد در صورت باطل ؛ و آنجا كه مأمور است ، كسب آن ما را حق است . پس اگر مكتسب ما شود حق باشد در كسوت حق كه مكتسب گشته باشد . و آنچه مأمور است به سنّت الهى ، واسطهى آن ملك است ، و آنچه منهى است به سنّت الهى ، واسطهى آن شيطان است . و در همه صورتى مؤثر حقيقى حق تعالى است . و ايمان به اين معنى آوردن واجب است ، چه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله « 1 » و سلّم - فرمود كه : « و بالقدر خيره و شرّه » ؛ ليكن فرمود كه به خير او « 2 » باشد كه خداى آن ميسّر كرده باشد . و ناظم - بر طبق آنچه مذكور شد - باقى ابيات اين مبحث نظم مىكند كه مىگويد : « 3 »
مؤثّر حقشناس اندر همه جاى * ز حدّ خويشتن بيرون منه پاى
حق اندر كسوت حق ، دين حق دان * حق اندر باطل آيد كار شيطان
بعد از آن مسئلهى غريبه ، بيان رفت كه آن ، ظهور حقّ بود در كسوت باطل ؛ ذكر آن غريب ، مستجلب ذكر غريبى ديگر گشت كه : اىّ جزء ازيد من الكل ؟
سؤال :
چه جزو است آنكه او از كل فزون است ؟ * طريق جستن آن جزو چون است ؟
جواب :
هامش
( 1 ) . پا : ( و آله ) را ندارد .
( 2 ) . دا : بگرويد و .
( 3 ) . پا : ( كه مىگويد ) را ندارد .