حق سبحانه « 1 » و تعالى در تعلّق روح آدم به بدن مبارك او مىفرمايد كه :
« فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ » .
ناظم بعد از آن كه كيفيّت تعلّق روح به سوى بدن باز نمود ، از براى مزيد توضيح تمثيلى مىكند در شعاع آفتاب و زمين نسبت با كسى كه استبعاد مىنمايد از تعلّق مجرّد كه متحيّز نيست ، با مركّب كه متحيّز است . و اگر حدّ تمثيل در صورت دو جسمانى است ، چه توافق مشبّه و مشبّهبه در همهى جهات شرط نيست ؛ « 2 » پس مىگويد ( بيت ) :
شعاع جان سوى تن وقت تعديل * چو خورشيد و زمين آمد به تمثيل
تمثيل :
اگرچه خور به چرخ چارمين است * شعاعش نور و تدبير زمين است
طبيعتهاى عنصر نزد خور نيست * كواكب گرم و سرد و خشك و تر نيست
و منجّمان كه تقسيم كواكب به اعتبار طبايع كردهاند ، نظر به منسوبات دارند ، و آثار كواكب در آن منسوبات . پس بعضى از آنچه اضافت به منسوب مىكنند ، به سوى منسوب اليه نيز مضاف مىگردانند . از آن جهت در تأثير شمس مىگويد :
كواكب « 3 » جمله از وى گرم و سرد است * سپيد و سرخ و سبز و آل و زرد است
بود حكمش روان چون شاه عادل * كه نه خارج توان گفتن نه داخل
پادشاه مثلا در ايوان عزّت خود بر تخت سلطنت است ، و حكم او كه به منزلهى فعل اوست در ممالك او روان . پس او در خانهى خود است نه در ممالك ، و از اينجا نتوان گفت كه او داخل در ممالك است و فعل او از فاعل جدا نيست . پس از ممالك كه حكم او در آن روان است ، نتوان گفت كه او خارج است . و همين است شأن آفتاب عالمتاب كه سلطان افلاك و اركان است . و حال جان با جسم نيز همچنان است . و لهذا گفتهاند كه روح نه داخل است در جسم ، و نه خارج است از جسم ؛ چرا كه حال او
هامش
( 1 ) . پا : ( سبحانه ) را ندارد .
( 2 ) . دا : ( چه . . . نيست ) را ندارد .
( 3 ) . دا : عناصر .