گويد ( بيت « 1 » ) :
[ علم و اخلاق ]
كه عالم در دو عالم سرورى « 2 » يافت * اگر كهتر بد از وى مهترى يافت
امّا شرط است كه عالم دين ، عامل باشد ؛ و اگرنه مىگويد كه ( بيت ) :
عمل كان از سر احوال باشد * بسى بهتر ز علم قال باشد
چه علم بىعمل نفع ندارد ، و عمل با نيّت و اخلاص و شوق و حال در دنيا « 3 » و آخرت سودمند است . و اگرچه هم ناظم كه به اين معنى قايل شد خود اضرابى مىكند ، و علم را به حسب مصدر مرتبت « 4 » از عمل بالا مىنهد ؛ به هر كيفيّت كه علم باشد و به هر كيفيّت كه عمل باشد . و چنانچه مىگويد ( بيت « 5 » ) :
ولى كارى كه از آب و گل آيد * نه چون علم است كان كار دل آيد
چه ، چندانكه ميان عالم جان كه به منزلهى شرق است و معانى از آنجا شروق مىكند ، و عالم جسم كه به منزلهى غرب است و معانى از آنجا غروب مىيابد ، فرق است ؛ ميان اعمال و علوم فرق است ؛ خواه كه عمل از سر احوال باشد و خواه كه علم منسوب به قال يا حال باشد .
چنانچه ناظم مىگويد :
ميان جسم و جان بنگر چه فرق است * كه اين را غرب گيرى و آن چو شرق است
ازينجا باز دان اعمال و احوال * به نسبت با علوم قال با حال
ليكن اين شرف فرع تحقّق علم است . و عالمى كه محبّت دنيا با جان او سرشته باشد ، گويا خود جاهل است ، و علمى ندارد ؛ كه دوستى دنيا مقتضاى جهل است ، نه مقتضاى علم . و لهذا ناظم « 6 » مىگويد :
نه علم است آنكه دارد ميل دنيا * كه صورت دارد امّا نيست معنا
نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى سگ از خود دور انداز
هامش
( 1 ) . دا : ( چنانچه گويد : بيت : ) را ندارد .
( 2 ) . دا : مهترى .
( 3 ) . دا : دينى .
( 4 ) . دا : مرتبه .
( 5 ) . پا : ( بيت ) را ندارد .
( 6 ) . دا : ( ناظم ) را ندارد .